روش تحقیق وپژوهش علمی

روش تحقیق وپژوهش علمی

   « تحقیق» در لغت به معنی وارسی کردن، کشف حقیقت، جستجو و به کنه امری رسیدن و در اصطلاح علمی عبارت است از: کشف حقیقتی مجهول یا مجمل که با روش خاصّی از تأمّل و جستجو پیرامون مطلبی به دست می آید.

   در این تعریف چند ویژگی عمده نهفته است: حقیقت ، روش، تأمّل و جستجو. بنابراین این هر پژوهش علمی یا تحقیقی مستلزم حقیقت پژوهی ، داشتن روش (متدلوژی) استفاده از فکر و اندیشه  ، و سرانجام حرکت و جستجوست.

  « تحقیق» ، از جهتی بردوگونه است: یکی تحقیق ابتکاری- که مستلزم نو جویی و رسیدن به حقیقتی است- که بردیگران مجهول است- و دیگری تحقیق تفصیلی یا تأییدی- که در این زمینه محقّق به جستجوی شواهد و دلایل مبسوط برای تفصیل و تأیید امری مجمل می پردازد- که در هر دو مورد فوق ، استفاده از تجربیّات علمی و یافته هایِ تحقیقی دیگران ضرورت پیدا می کند.

  بنابراین فصل مشترک یک نوشته ی تحقیقی از غیر آن، داشتن استناد و پشتوانه ی علمی است. با این ترتیب، محقّق فردی است جستجوگر،وآگاه به مسائل علمی و تحقیقی ودر قلمرو کار خود مبتکر، که می تواند با اتّخاذ روشی درست- و براساس یافته های دیگران -  وبا تکیه براستدلالهای علمی ، مطالب تازه ای را کشف و عنوان کند، یا دست کم امر مجملی را تفصیل دهد.

   در هر تحقیق درست، محقّق قبل از آن که به تحقیق بپردازد بهتر است موضوع، روش، مخاطب و شرایط وابزار تحقیق خود را معیّن کند.

   هر تحقیقی بسته به موضوع خود می تواند یک یا چند خصلت از خصلت های زیر را در خو د منعکس نماید:

   تحلیل:جستجو در اجزای یک کلّ و توصیف روابط متقابل آن اجزا با یکدیگر .

   مقایسه: بررسی ویژگی های مشترک و وجوه شباهت یا افتراق یک موضوع.

   تعریف: به دست دادن تعریفی جامع از طریق توضیحات و برشمردن مختصّات شیء یا پدیده ی مورد نظر .

   توصیف : معرّفی و بسط یک امر از طریق برشمردن ویژگی ها، جوانب و حدود موضوع. .

   نقد و داوری: سنجیدن ارزش یک موضوع و کوشش به منظورصدور حکم و ارزش گذاری درباره ی آن .

   استشهاد: به دست دادن نمونه های مشابه برای تأیید و اثبات یک موضوع به منظور توضیح هر چه بیشتر.

   اثبات: حکم به درستی یا نادرستی یک امراز طریق برهان منطقی و استدلال عقلی.

مراحل تحقیق

   هرتحقیق علمی برای اینکه به نتیجه برسد،چندمرحله ی اصلی راپشت سرمی گذارد:

   1- انتخاب موضوع:

    انتخاب موضوع ، به زمینه ی تخصّصی پژوهشگرو مجموعه ی جهان بینی او بستگی دارد .لازم است محقّق بکوشد تا در قلمرو کاری که نسبت به آن آشنایی وحتّی تخصّص دارد، در حدود امکانات و فرصت ، موضوعی تازه و بدیع و درخور پژوهش اختیار کند. همچنین شایسته است محقّق موضوعِ تحقیق را از قلمروِ مورد علاقه خود انتخاب ، و با دل دادن به کار، باآن صمیمیّت بیشتری برقرار نماید.

   اگر قالب تحقیق « مقاله» است، موضوع بایدکاملاًمحدود و دارای حدّ و مرزی مشخّص باشد،و اگرکتاب یا اثری مثل رساله ی تحصیلی است،امکان انتخاب موضوعات گسترده تری نیز هست. با این قید هرچه دامنه ی موضوع محدودتر و گستره ی پژوهش تنگ تر باشد، امکان ژرف نگری ورسیدن به غایت کار، بیشتر فراهم خواهد بود . درعین حال آنچه در این گونه پژوهش ها موردنظر است ، اعتبار و کیفیّت کار است نه گستره و کمیّت آن.

   برای انتخاب موضوع باید قبل از هر کاری اندیشید و ضرورت طرحِ موضوعات مختلف را از نظر گذراند، وآنگاه از طریق جستجو در مراجع و کتاب شناسی ها و فهرست ها، و حتّی مشورت با متخصّصان امر ، ونیز با توجّه به نیازها و اولویّت ها ، موضوعی را متناسب با وقت وامکانات خود برگزید.

   لازم است محقّق در انتخاب موضوع ، همانند یک منطقی ، ازکلّی به جزئی و حتّی جزئی خاص برسد وآن را به عنوان موضوع کار خود برگزیند. برای مثال در قلمروِ ادب فارسی « طبیعت در شعر فارسی » موضوعی است کلّی که مثلاً « حافظ و طبیعت» نسبت به آن جزئی و « گل در شعر حافظ» جزئی تر ، و « لاله ی حافظ» کاملاً جزئی و محدود است. بنابراین« گل» در شعر حافظ می تواند موضوع یک کتاب یا یک رساله ی تحصیلی ، و« لاله ی حافظ» موضوع یک مقاله باشد.

    در این مثال چنان که ملاحظه می شود- ما از یک دایره ی کلّی ( طبیعت)  تنها به جزئی خاص (گل) به عنوان موضوع یک کتاب و جزئی خاصتر (لاله) به عنوان موضوع یک مقاله ، بسنده کرده ایم.

 

   یادآوری: عنوان تحقیق ، باید جذّاب، کوتاه و در عین حال جامع و مانع و گویای مندرجات پژوهش باشد.

   2- شناسایی منابع و مآخذ (کتاب شناسی)

    در این مرحله ، محقّق با در نظر گرفتن موضوع تحقیق خود، باید کتاب ها ، رساله ها، مجلّات ، نشریات و کلّیّه ی مآخذ لازم برای این تحقیق را شناسایی و مشخّصات کامل کتاب شناسی هریک را جداگانه بر روی برگه ای( فیش) به شرح زیر یادداشت کند:

    - نام و نام خانوادگی ونام مؤلّف ، عنوان ثر، مشخّصات نشر ( ناشر ،محل نشر، تاریخ نشر) ؛ شماره ی کتابخانه ( بویژه اگر به روش ال- سی/ L-C باشد)؛ ذکر صفحه ی آغاز و انجام مطلب (اگر تنها جزئی از اثر ، به موضوع تحقیق مربوط است)؛ عبارتی گویا ، ناظر بر محتوای کتاب در ارتباط با موضوع تحقیق.

    یادآوری1: اگر اثر به صورت نسخه ی خطّی یا کتابی است که اختصاصاً در تملّک یک شخص است، می توان نام کتابخانه یا شخص دارنده را در برگه قید کرد.

    یادآوری2: مجموعه ی این برگه ها که به ترتیب نام مؤلّف منظّم شده ودر حین تحقیق کامل تر گردیده است ، سرانجام می تواند در پایان تحقیق به صورت کتاب نامه قرار گیرد.

    یادآوری 3:کلّیّه ی منابع و مآخذی که بدین طریق گردآوری شده است، قبل از شروع به تحقیق باید برحسب اولویّت و اهمّیّت و کیفیّت ارتباط آن منبع با موضوع تحقیق ، ارزیابی و طبقه بندی شود.

   3- یادداشت برداری ( گردآوری اطّلاعات)

   برای یادداشت برداری از منابع و مآخذ ،باید از برگه های کوچک و با ابعادی معیّن استفاده کرد و هر مطلب را جداگانه روی یک برگ یاداشت کرد.

   قبل از نقل هر نوع یادداشتی از کتاب یا مآخذ ، خوب است مطلب مورد نظر را به طور اجمالی مرور کنیم و پس از درک کلّیّت مطلب، نکته ی مورد نظر را- که قبلاً مشخص کرده یا در نظر گرفته ایم- برای بار دوم به طور دقیق بخوانیم و تاهرجا که ضرورت اقتضا می کند به صورت نقل قول مستقیم و یا غیر مستقیم روی برگه ای جداگانه یادداشت کنیم.

   هر برگه یادداشت معمولاً از بخش های زیر تشکیل می شود:

    الف- عنوان: که معمولاً واژه یا اصطلاح یا عبارتی کلیدی است ناظر برمحتوای یادداشت ، ودر گوشه سمت راست برگه (فیش) به صورت مشخّص (بارنگی متفاوت از متن، یا کشیدن خطّی در زیر آن) نوشته می شود.)

    یادآوری: برای جلوگیری از پراکنده شدن یادداشت هایِ هم موضوع و مربوط به هم که دارای عناوین مشابه هستند، لازم است ابتدا معادل های هر عنوان را شناسایی کنیم و سپس در برگه های جداگانه ای به یکدیگر ارجاع دهیم.

    ب- متن یادداشت: متضمّن مهم ترین و اساسی ترین نکته ای است که درمآخذ مورد مطالعه بدان رسیده ایم وآن می تواند تعریفی دقیق ، نکته ای بدیع، نظریّه ای تازه و یا شاهد ومثالی گویا و یا اظهار نظری مهم باشد.

 متن یادداشت اگر حاوی مطلبی استوار و یا نظریّه ای ابتکاری باشد که توجّه به عین آن ضرورت داشته باشد به صورت مستقیم ،وگرنه به صورت غیرمستقیم (نقل به مفهوم ) آورده می شود.

   یادآوری1: مطلبی که به هر دلیل به طور مستقیم از منبعی یادداشت می شود، لزوماً باید داخل گیومه« ...» قرار بگیرد.

  یادآوری2: در نقل قول غیر مستقیم ( نقل به مفهوم) باید حاصل مطلب را- چنان که می فهمیم به قلم خودمان بیان کنیم.

  یادآوری3: هر برگه (فیش) باید تنها محتوی یک مطلب یا مضمون باشد. بنابراین موضوعات مفصّل را باید به عناوینی کوچکتر تقسیم و هرکدام را روی برگه ای جداگانه یادداشت کرد.          

  یادآوری4: اگربه اقتضای کار،ناچاراز یادداشت مطلبی واحد با عنوانی خاصّ باشیم که از حدّ یک برگه (فیش) تجاوز کند ، می توان دنباله ی مطلب را روی برگه ی دومی یادداشت کرد.دراین صورت برگه ی اول رابا علامت ارجاع(     ) به برگه ی دوم مربوط می کنیم،وروی برگه ی دوم پس ازگذاشتن علامت ارجاع همان عنوان رادوباره

می نویسیم.

     ج- مآخذ یادداشت:هرگاه متن برگه ای را-چه به صورت مستقیم وچه غیرمستقیم- از منبعی یادداشت می کنیم، باید در زیر برگه مشخّصات کامل آن منبع رابه طریقی که در صفحات بعد همین کتاب،ذیل« روش نوشتن پاورقیهای ارجاعی» می آید بنویسیم.

    یادآوری1: ذکر مشخّصات کامل منبع ، در ذیل هر برگه ضرورت دارد، لکن در موردی که منبع واحدی دوباره مورد استفاده ی پژوهشگر قرار می گیرد، می توان یک بار مشخّصات کامل آن را آورد ودر برگه های بعدی تنها به ذکر عنوان کامل یا اختصاری آن اکتفا کرد، بویژه که مشخّصات کامل اثر در برگه های کتاب شناسی هم در اختیار پژوهشگر هست.

   یادآوری2: نکته هایی هم که در حین پژوهش به نظر محقّق می رسد، لازم است پس از تعیین عنوانی استوار، روی برگه های جداگانه ای یادداشت شود. بدیهی است چنین یادداشتی فاقد مآخذ ، ودرواقع جزو یافته های خود محقّق محسوب خواهد شد.

   4 تنظیم وتحریر متن

    در این مرحله ، پژوهشگر قبل از هر چیز انبوه یادداشت های خود را براساس ارتباط و پیوند با موضوع و اعتبار مآخذ و متناسب با طرح کلّی تحقیقی- که قبلاً فراهم آورده است- باید طبقه بندی کند.

    ساخت کلّی هر تحقیق ، از سه قسمت :« مقدّمات» ، «متن» و « ارجاعات» تشکیل می شود؛ چه تحقیق کوتاه و در حدّ یک مقاله باشد، چه مفصّل و در قالب یک کتاب.

    تنظیم مقدّمات،در عمل پس ازتکمیل«متن»و«ارجاعات»صورت می گیرد. «مقدّمات»، شامل صفحه ی عنوان ، پیش گفتارو فهرست مندرجات است.

   در صفحه عنوان، عنوان تحقیق؛ نام نویسنده یا نویسندگان می آید، و اگر تحقیق، چیزی مانند تکلیف درسی و یا پایان نامه تحصیلی باشد، نام گروه آموزشی ، دانشکده، دانشگاه، مقطع و سال تحصیلی ذکر می شود.

   پیش گفتار یا مقدّمه ی تحقیق؛از هدف نویسنده، سوابق موضوع، گستره وویژگیهای کلّی تحقیق و سپاس گزاری تشکیل می شود.

   معمولاً از کسانی سپاس گزاری می شود که نویسنده به نوعی مرهون راه نمایی و یاری آنهاست، و یا ازمؤسّساتی که برای آن کار سرمایه گذاری کرده و تمام یا بخشی از تجهیزات لازم را برای پیشبرد امر تحقیق در اختیار گذاشته اند.

   اگر تعداد کسان یا مؤسّساتی که از آنها سپاس گزاری می شود کم باشد، اختصاص عنوانی جداگانه به این امر لازم نیست.

   فهرست مندرجات ، پس از اتمام، تحریر نهایی می شود وشامل عناوین بخش های اصلی تحقیق( پیش گفتار، فصل ها و عناوین فرعی، کتاب نامه ،فهرست و ضمایم) است.

  برای تهیّه ی پیش نویس بخش های تحقیق ،توجّه  به نکته های زیرضروری است :

1-     تهیّه یک کاغذ با ابعاد مناسب (مثلاً کاغذ پلی کپی یا قطع A4  ) به مقدار کافی

2-کلّیّه ی مطالب ،خوانا وبا فاصله ی لازم میان کلمه ها وسطر ها ،تنها بر یک روی

کاغذ نوشته شود تا بتوان به آسانی حک و اصلاح لازم را درآن به عمل آورد.

3-به هنگام تهیّه ی پیش نویس ،طرح کلی کار راکه قبلاً تهیّه کرده اید پیش رو

داشته باشید .

4-      رعایت رسم الخطّ صحیح و واحدی از آغاز تا انجام کار ضرورت دارد. برای این کار

می توان مواردی را که احتمالاً در کیفیت نگارش آن شک می کنیم ،روی برگه هایی

یا دداشت وبه ترتیب الفبا منظّم  کنیم تا به ضرورت به آن  مراجعه نماییم .

5-     انشا وشیوه ی بیان مطالب لازم  است  در سر تا سر نوشته به صورت یکدست ،

استوار، خالی از هر گونه ضعف وپیچیدگی ودر چاره جویی منطقی باشد که می تواند با تقسیم متناسب میان فصول به دست آید .

6-     پس از اتمام هر بخش یا کلّ تحقیق ،لازم است یک بار دیگر آن را بازخوانی و

ویرایش کنیم وهرگونه پاک سازی ،تهذیب یا تصحیحی که لازم باشد به انجام دهیم .

    پس از آن که همه دقّت های لازم در پیش نویس به عمل آید محقق باید با توجه به اصول درست نویسی ، رعایت نشانه های سجاوندی وموازین دستوری وبلاغی  دوباره نویسی کند یا ماشین کند.

    بنا بر احتیاط بار دیگر بازخوانی وبا اصل دست نویس مطابقت شود آن گاه می توان آن را عرضه کرد ویا به چاپ سپرد.

 5-پاورقی ها ومنابع و  مآخذ تحقیق 

از آوردن پاورقی در نوشته های تحقیقی ممکن است چند منظور بر آورده شود :

1-   دادن مأخذ تحقیق به منظور بالا بردن میزان اعتبار کار محقّق  .

2-   رعایت امانت علمی در استفاده از نوشته های دیگران .

3-   توضیح پاره ای از مطالب فشرده ی متن و رفع ابهام .

4-   ارجاع خوانندگان به منابع  ومآخذ و دیگر پژوهش ها و همچنین هدایت آنان به

مطالبی افزون بر آنچه در متن آمده است .

یا دآوری 1:از افراط وتفریط در ذکر پاورقی که ممکن است حمل بر فضل فروشی یا سهل انگاری شود ، باید پرهیزکرد.

یا دآوری 2: مراعات ضوابط صحیح در دادن پانویس ها و توجّه به یک دست بودن کار از آغاز تا انجام نوشته ،امری الزامی است.

یا دآوری3: در ترجمه ها ،مترجم نباید پانویس های متن اصلی کتاب را حذف کند .

یا دآوری4: پاورقی ها را می توان زیر صفحه ها ،در پایان فصل های مستقل یا به طور مجموع ،در پایان مطلب یا کتاب آورد .

  در هر صورت ،دادن پاورقی ها با نمره ی پی درپی (به ضرورت مشکلِ امرِ حروف چینی ) برتر است .

 

 انواع پاورقی ها

پاورقی ها معمولاً بر دو نوع است :

1- پاورقی توضیحی ( cotent   footnote)

2-پاورقی ارجاعی ( (reference footnote

پاورقی توضیحی

    مقصود از این نوع پاورقی،یادداشت های توضیحی یامطالبی است افزون برمتن،که برای روشن کردن مطلبی مجمل ویا برای اطّلاع بیشتر ازآنچه مطرح گردیده،آورده می شود.

 پاورقی ارجاعی

    این نوع پاورقی ،یا دداشتی است  که نویسنده در آن نام ونشان مشخّصات کامل مأخذ ومنبعی را که در متن بدان استناد کرده است ذکر می کند .

شماره وترتیبِ پاورقی ها

 جای پاورقی اعم از توضیحی یا ارجاعی در متن، معمولاً با یک شماره مشخّص

می شود.

   این شماره باید در پایان قسمتی آورده شود که پاورقی بدان مربوط است وشماره ی پاورقی در زیر صفحه ( یا پایان فصل یا آخر کتاب) ،همان شماره ای خواهد بود که در متن مشخّص شده است .

 

روش نوشتن پاورقی های  توضیحی

    این نوع پاورقی ها اساساً روش خاصّی ندارد؛ مگر آن که نویسنده بخواهد توضیحات پاورقی خود را به کتاب یا مأخذی مستند کند. در این صورت طرز ارجاع به مآخذ این گونه پاورقی ها تابع روش نوشتن پاورقی ها ارجاعی خواهد بود.

روش نوشتن پاورقی های ارجاعی

    در پاورقی های ارجاعی چنان که ذکر شد- نویسنده مآخذ و منبع مورد استفاده و استناد خود را به خواننده معرّفی می کند. بنابراین وقتی نام مأخذی برای اولین بار در پاورقی می آید، باید مشخّصات کامل آن به ترتیب زیر ذکر شود:

    - نام مؤلّف ، نام اثر، نام مصحّح یا مترجم( درصورتی که اثر، تصحیح یا ترجمه باشد) نام گردآورنده (هرگاه اثر گردآوری شده باشد) ؛ مشخّصات کامل چاپ (تعداد مجلّدات، چاپ چندم، ناشر ، محلّ چاپ، سال چاپ) جلدو صفحه.

    بدیهی است ممکن است همه ی آثار مورد استناد ، حاوی تمام مشخّصاتی که ذکر شد نباشد . دراین صورت ، مشخّصات به همین روش و ترتیب با حذف آن مشخّصه ای که اثر فاقد آن است، خواهد آمد.

    ارجاع به هر منبعی و مأخذی ، باتوجّه به نوع آن (کتاب ، مجلّه، روزنامه ، نشریه، مجموعه و...) تفاوت های اندکی دارد که در زیر به هرکدام جداگانه اشاره می شود:

   1-استناد به کتاب

   الف- اسم مؤلّف؛ بدین ترتیب که، نخست اسم کوچک ، سپس نام و نام خانوادگی یا شهرت او را ذکر می شود، مانند:

  - محمدرضا شفیعی کدکنی،...

در مورد مؤلّفان قدیمی، ابتدا کنیه، سپس نام کوچک و آنگاه نام پدر و سرانجام شهرات او ذکر می کنیم.

  - روزبهان بقلی شیرازی، ...

   ب- نام کتاب ؛ بدین ترتیب که عنوان کامل کتاب را ذکر می کنیم.( دردست نویسها یا نسخه های ماشین شده، زیرآن خطی می کشیم.)، مانند:

   - رور بهان بقلی شیرازی، عبهرالعاشقین،...

   - محمدرضا شفیعی کدکنی، موسیقی شعر،... 

    یادآوری 1: القاب و عناوین از جلو اسم مؤلّف حذف می شود، مگر این که این القاب و عناوین به مرور زمان در مورد اشخاص علمیّت یافته باشد، مانند:

    شیخ اشراق، علّامه حلّی، ملّای روم، پیرپالان دوز، بابا رکنا، آخوند خراسانی، و...

    یادآوری2: اگر کتاب دارای دو یا سه نویسنده باشد، نام ونام خانوادگی هر سه تن را به ترتیبی که پشت جلد کتاب آمده است، می نویسند؛ لکن اگر کتاب بیش از سه تن نویسنده داشته باشد،تنها نام اوّلین نفر را ذکر می کنند و عبارت « ودیگران » را به دنبال آن می آورند، مانند:

   - صادق هدایت ومجتبی مینوی، مازیار،...

   - جلیل تجلیل ودیگران، برگزیده ی متون ادب فارسی، ...

   ج- نام مصحّح ، و اگر کتاب ترجمه باشد، نام مترجم را پس از نام کتاب ذکر می کنیم.

   - رور بهان بقلی شیرازی، عبهرالعاشقین،تصحیح هنری کربین و محمدمعین،...

   - رینولد.ا.نیکلسون، تصوّف اسلامی و رابطه ی انسان با خدا، ترجمه ی محمدرضا شفیعی کندکنی،...

   د- مشخّصات چاپ کتاب؛ این مشخّصات عبارت است از:

- تعداد مجلّدات کتاب

- چاپ چندم

- نام سلسله ی انتشارات (داخل گیومه)

- نام ناشر

- محل چاپ

- تاریخ چاپ

  یادآوری1: کلّیّه این موارد با ویرگول(،) از یکدیگر جدا می شود، مثال:

  - رور بهان بقلی شیرازی، عبهرالعاشقین،تصحیح هنری کربین و محمّدمعین، چاپ دوم،« گنجینه ی نوشته های ایرانی »، انتشارات منوچهری، تهران 1360/1981

  یادآوری2: کلّیّه موارد مربوط به مشخّصات چاپ کتاب را می توان داخل پرانتز ( ... ) آورد، مانند:

  - ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم( مرکز نشر دانشگاه ، چاپ هفتم، تهران سال 1374) 

   هـ -شماره ی جلد (در صورتی که کتاب دارای چند جلدبوده باشد) و صفحه ی مورد نظر را پس از همه ی مشخّصات می آوریم، مانند:

  -جلال الدّین محمّدمولوی،کلّیّات شمس یا دیوان کبیر،تصحیح بدیع الزّمان فروزانفر، ده جلد، چاپ اوّل ، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1346-1336، ج 2، ص25.

   یادآوری1: در مورد ارجاع به منابع خارجی نیز دقیقاً به  همین ترتیب عمل می شود ، مانند:

1- Robert Edwinblank ` Twelve short stories` ed. Albert F. Amos`  ؛ vols 2

2-  short stories` the Gotham press` New York` 1958- 1` 62

   یاردآوری2: اگر کتاب مجهول المؤلّف باشد، بانام کتاب آغاز می کنیم، مثال:

    - بحرالفواید، به اهتمام محمّد تقی دانش پژوه ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب، تهران 1345، ص150.

    یادآوری3: اگر روی جلد کتاب نام مستعار مؤلّف آمده باشد، در صورتی که مطمئنّاً نام حقیقی مؤلّف را بدانیم ، پس از نام مستعار داخل قلّاب [ .... ] می آوریم، واگر نام واقعی مؤلّف را ندانیم ، داخل قلّاب کلمه ی «مستـ » (مختصر شده کلمه ی مستعار) را در فارسی ودر فرنگی کلمه Pseud را که مختصر Pseudonym می باشد می آوریم، مانند:

     - م. سرشک[ محمّدرضا شفیعی کدکنی]، در کوچه باغهای نیشابور، ...

     - م. امید[ مستـ ] ، دوزخ امّا سرد، ...

     یادآوری4: اگر کتاب گردآوری شخصی باشد ، دراین صورت به جای نام مؤلّف ، نام گردآورنده را ذکر می کنیم ودر جلوی آن کلمه ی « گردآورنده » واگر اثر خارجی است، کلمه « ed » (مخفّف editor )را داخل پرانتز می افزاییم  ، مانند:

      - محمّد مهدی رکنی( گردآورنده ) ، مجموعه ی سخنرانیهای سوّمین تا ششمین هفته ی فردوسی، ...

    یادآوری5: اگر کتابی چندین مجلّد و چاپ آن چند سال طول کشیده باشد، به جای تاریخ چاپ ، تاریخ انتشار اوّلین مجلّد را سمت راست و پس از خطِّ فاصله ، تاریخ انتشار آخرین مجلّد را درسمت چپ می نویسیم.

    در صورتی که چاپ چنین کتابی به پایان نرسیده باشد ، تاریخ انتشار اوّلین مجلّد را می نویسیم ودر سمت چپ آن فقط یک خطِّ فاصله می گذاریم، مانند:

    - جلال الدّین محمّد بلخی ، مثنوی، به اهتمام محمّد استعلامی ، کتاب فروشی زوّار، تهران 1361- ...

     یادآوری6: اگر ارجاع تنها به یک صفحه از کتابی باشد ، فقط شماره ی همان صفحه را ذکر می کنیم، مانند: ص125.

    اگر ارجاع به چند صفحه ی متوالی باشد ، در این صورت در فارسی می نویسیم:

صفحات 120- 125، یا ص ص 120- 125. ودر فرنگ .PP.120- 125

   یادآوری7: در مورد ارجاع به آیات قرآن مجید ، دادن مشخّصات کامل چاپ ضرورتی ندارد وتنها ذکرسوره وپس ازآن شماره ی سوره (داخل پرانتز) و سرانجام شماره ی آیه ی مورد نظر کفایت می کند، مانند:

   - سوره ی نمل(27) آیه ی 34.

   در کتابهای فرنگی معمولاً نام سوره را نمی آورند و به ذکر شماره سوره و آیه بسنده می کنند. بدیهی است در این صورت شماره ی سوره یا عدد رومی و شماره ی آیه پس از آن با عدد معمولی نوشته می شود، مانند:

 (سوره ی بقره، آیه ی 120)-II`120

(سوره ی رعد، آیه ی 39)-XIII1 39

    یادآوری8: اگر کتاب مورد استناد نسخه ی خطّی یا میکروفیلم باشد، پس از نام مؤلّف و کتاب، مشخّصات کلّی نسخه را که شامل نام محلِّ نگهداری ، شهر، شماره ی نسخه، تاریخ کتابت (اگرداشته باشد) ، نام کاتب (اگر معلوم باشد) وبالاخره شماره ی برگ مورد نظر( اگر نسخه- برگ شماره داشته باشد) می آوریم، مانند:

     - جمال الدّین حسین ابوالفتح رازی، روض الجنان وروح الجنان فی تفسیر قرآن، نسخه ی خطّی کتابخانه ی آستان قدس رضوی،مشهد،شماره ی 134مورّخ556 هـ . ق. ، [ گ25-ر] (یعنی برگ شماره ی 25، روی برگ)   

2-استناد به مجموعه ها ،مجلّه ها وروزنامه ها

    در صورتی که مأخذ مورداستناد ما مقاله ای مندرج در یک مجموعه یا مجلّه ای باشد، به این ترتیب عمل می کنیم:

     نام نویسنده «عنوان مقاله»، نام مترجم ( اگر ترجمه باشد)، اسم مجموعه یا مجلّه ، نام گردآورنده( در صورتی که مجموعه دارای گردآورنده باشد) ، مشخّصات چاپ،  جلد ، صفحه، مانند:

     - سیّد جعفر شهیدی ، « تفسیر، تفسیر به رأی ، تاریخ و حدود استفاده ازآن» فرخنده پیام، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد 1360 ص 138.

    یادآوری1: در صورتی که مورداستناد مجلّه باشد، به جای مشخّصات چاپ ، شماره ی دوره و ماه یافصل و سال انتشار را ذکر می کنیم،مانند:

     - ابراهیم ابولُغُد ، « تحکیم فرهنگی اعراب، واکنشی در برابر استعمار غرب»،ترجمه ی نقی لطفی، مجلّه ی دانشکده ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، دوره ی پانزدهم، شماره ی سوّم (پاییز1361) ص387- 408.

    یادآوری2:در صورتی که مورد استناددائره المعارف یا فرهنگ باشد- که معمولاً در آنها ترتیب الفبایی ملحوظ می شود- ذکر مشخّصات چاپ و صفحه ضرورتی ندارد. در دائره المعارف ها، عنوان مطلب و نام نویسنده ودر فرهنگها ذکر عبارت:« ذیل کلمه ی مورد نظر» یا « مادّه ی مورد نظر»کفایت می کند.

 

3- طرز نوشتن ارجاعات بعدی در پاورقی ها

   هرگاه به مأخذ و منبعی برای نخستین بار ارجاع داده باشیم، مشخّصات کامل آن را

می آوریم ؛ امّا در ارجاع بعدی به همان اثر، ذکر مشخّصات کامل اثر لازم نیست و بسته به هر موردی به ترتیب زیر عمل می کنیم:

   الف- اگر ارجاع بعدی بلافاصله به همین اثر یامأخذ بوده باشد ، باید چنین نوشت:

ارجاع نخست:

- محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی،چاپ دوم، انتشارات آگاه، تهران،سال 1358، ص113.

ارجاع بعدی به همین اثر چنین است:

- همان کتاب ، ص187. یا:ایضاً ، ص187.

درآثار فرنگی در ارجاع بعدی چنین می نویسیم:

ibid.`p 35.

    یادآوری: اگر ارجاع بعدی با فاصله یا بی فاصله به همان صفحه از همان مأخذ باشد، تنها در متن همان شماره ی ارجاع اوّل آورده می شود.

    ب- اگر ارجاع بعدی با فاصله به همان مأخذِ موردِ استنادِ ارجاع نخستین باشد،باید چنین نوشت:

  - محمّدرضا شفیعی کدکنی ، همان کتاب، ص120.

  درآثار فرنگی در این مورد چنین می نویسیم:

  ارجاع نخست:

-Alexide tocqville` Democracy in America`Vintage Books` New York` 1959` I.62.

ارجاع بعدی با فاصله:

-Alexide To cqville` op.cit` I.69

    ج- هرگاه ارجاع بعدی ما بلافاصله به اثر دیگری از همان نویسنده باشد، به جای نام نویسنده در منابع فارسی کلمه ی « همو » یا «همان» ودر مآخذ فرنگی « idem»    می نویسیم وبقیّه ی مشخّصات کتاب را به طور کامل- به ترتیبی که پیش از این ذکر شد- می آوریم.

    یادآوری: اگر ارجاع بعدی با فاصله به اثر دیگری از همان نویسنده باشد، ذکر نام مؤلّف ضروری است.

    د- اگر نام مؤلّف و عنوان اثری که مورد استناد است در خود متن به طورکامل ذکر شده باشد،در پانویس تنها ذکر مشخّصات چاپ وشماره ی جلد و صفحه ی مورد استناد کافی است.

   یادآوری:در ارجاع به کتابها وآثار علمی، نظر به اهمّیّتی که تاریخ انتشار کتاب یا مقاله دارد، معمولاً به این ترتیب عمل می شود که، تاریخ انتشار را بلافاصله پس از نام مؤلّف و معمولاً در متن داخل پرانتز با ذکرشماره ی جلد و صفحه می آورند و از آوردن پانویس ارجاعی خودداری می کنند،مانند:

  - ... ( رکن الدّین همایون فرّخ، 1347 ج 1 ص120 ) ...

  در فرنگی چنین می نویسیم:

- … (A.C.Alee`1934` P.8)

   باید توجّه داشت که درچنین مواردی ، ذکر مشخّصات کامل اثر یاآثار در پایان کتاب یا مقاله ، به ترتیب الفبایی لازم است.

طرز نوشتن فهرست منابع ومآخذ

     علاوه بر این که در پاورقی ها به منابع ومآخذ ارجاع می دهیم،حق این است که در پایان کتاب یا اثر نیز فهرستی کلّی از منابع و مآخذ مورد استفاده  به دست بدهیم.

     نوشتن نام و نشان کتابها در فهرست منابع و مآخذ ( کتاب نامه ) با طرز نوشتن پانویس ها ارجاعی تفاوتی ندارد، با این قید که در این گونه فهرست ها برای رعایت ترتیب الفبایی آثار و منابع، لازم است آنها را به ترتیب نام مؤلّف تنظیم کنیم ، که در این صورت نام اصلی مؤلّف برنام کوچک یا نام وسط او مقدّم خواهد بود. دراین مورد پس از نام و نام خانوادگی مؤلّف ، به جای ویرگول، معمولاً یک یادو نقطه (علامت نقل) گذاشته می شود، مانند:

    - آشیانی ، سیّد جلال الدّین :شرح حال وآثار فلسفی ملّاصدرا،مشهد ، 1340.

    - آغاز بزرگ تهرانی، محمّد محسن : الذّریعه الی تصانیف الشّیعه،23 ج، تهران و نجف، 76-1936

زندگی نامه(Biographie)

   زندگی نامه یا بیوگرافی که بدان شرح حال ،  حسب حال خود ، سرگذشت ،  گزارش وترجمه احوال، تذکره حال ،نیز گفته اند شامل نوشته هایی است که در آن ها رویدادهای زندگی شخصیت هایی از مشاهیر دین ودانش وبزرگان ادب وسیاست شرح داده شده است .

   کتاب هایی نظیر سرگذشت پیامبران که برخی از آنان به نام قصص انبیا شهرت دارد یا شرح وقایع زندگی پیامبر اکرم (صلّی ا... علیه وآله وسلّم  ) که در فنّ تاریخ نویسی زبان تازی،بدان سیره گویند ؛نظیر سیره ابن اسحاق (ف: 151 هجری قمری) مؤلف کتاب مغازی که درباره غزوات حضرت محمد (ص) نوشته شده است وسیره ابن هشام (ف:218 هجری قمری)

یا شرح حال ائمه هدی(علیهم السلام )  وزندگی نامه شهدا و کتب رجال که مشتمل بر ذکر احوال حکما، علما و مشایخ صوفیّه است ویا تراجم احوال شاعران که تذکره نام دارد ، از نوع زندگی نامه به شمار می رود .

حسب حال(اتوبیوگرافی)

  اتوبیوگرافی به آثاری گفته می شود که شرح حال افراد ورخدادهای زندگی آنان ضمن تحلیل وتوصیف جریان های فکری ،سیاسی واجتماعی زمان ایشان به قلم آن اشخاص نوشته می شود .در نگارش این گونه آثار اگر نویسنده هوشمند ونکته بین وخوش قلم باشد

خاطراتی را به رشته تحریر خواهد کشید که لطف ومزه ا ی خاص خواهد داشت .

حتّی اگر نویسنده خاطرات ،از قریحه ی ادبی وهنری برخوردار باشد ،بسا که اثر او به صورت یکی از انواع ادبی در آید وارزش خاص داشته باشد .نظیر خاطرات سن سیمون(1675-1755م-)نویسنده فرانسوی ،حسب حال بنیامین  فرانکلین (1706-1790م-)سیاست مدار ودانشمند آمریکایی،وشعر وحقیقت اثر گونه (1742-1832-)

 

ادبیات معاصر در خارج از ایران  

 

ادبیات فارسی معاصردرخارج ازایران

حوزه ی گسترش زبان فارسی،که روزگاری ازمدیترانه تاسندوازبین النهرین تاماوراء سیحون امتدادمی یافت،در گذشته های تاریخی تدریجامحدودشدوابتداقلمروآسیای صغیرخودراازدست دادوباروی کارآمدن صفویان یااندکی پیش ازآن،براثرکشمکش های سیاسی ومذهبی بخش­های آسیای مرکزی آن جداشد.استعمارانگلیس هم اندکی بعدارتباط زبان فارسی شبه قاره ی هندراباپارسی ایران قطع کرد.بیشترازدوسده پیش،بخشهای گسترده ای ازقلمرواین زباندرقالب افغانستان به گونه ای دیگرعرصه تاخت وتازاستعمارقرارگرفت.بعدهاکه سرزمین کوچک تاجیکستان پدیدآمد،زبان پارسی رایج دران نواحی به نام ((تاجیکی))احرازهویت کرد،چنان که پارسی افغانستان هم ((دری))نامیده شد.تنهازبان رایج درقلمروجغرافیایی ایران،همچنان فارسی باقی ماندوبه حیات تکاملی خویش ادامه داد.تقسیم زبان واحدفارسی،به سه نام فارسی،دری وتاجیکی سبب شدکه درسده های اخیرتدریجه هریک ازاین شاخه های سه گانه تحولات خاص خودراپشت سربگذاردوبه دلایل متعددفرهنگی،اقلیمی،اجتماعی، سیاسی و.....درساختاروواژگان وبویژه درتلفظ وگونه های زبانی تفاوت های اندک وبسیارپیداکند.براین  تفاوت­هابایدبیگانگی این سرزمین هابایکدیگررابیفزاییم.دراین میان ازتاثیرقدرت های بیگانه درسرنوشت زبان وفرهنگ این سه ناحیه نیزغافل نبایدبود،برای آن که ماوراء­النهرازقرن­هاپیش ابتداتحت نفوذفرهنگی اوزبک وبعدهم روسیه­ی تزاری ودولت­های بلشویکی درآمدوافغانستان درمسیرمطامع استعمارانگلیس قرارگرفتوازاین رهگذر،آسیب­های­چندی­رامتحمل­گردید.دراین­گفتاربه­طورمستقل­ازدوجریان­معاصرادبی­دری(فارسی­رایج درافغانستان)وتاجیکی(فارسی رایج درماوراء­النهر)سخن خواهیم گفت

 

ادبیات معاصردری (افغانستان)

دری(فارسی)به تقریب زبان مادری نیمی ازمردم افغانستان است که همه یمردم این دیار،یاهرزبانی که دارند،آن رامی دانندودرروابط بین­البلاد،به مثابه ی زبان میانجی ازآن استفاده می کنند.علاوه برزبان هاوگویش های کوچک محلی،زبان پشتوهم درافغانستان، به ویژه درنواحی قندهار،پنتیاوقندهاررایج است،که دربرخی دوره هاازطرف حکام وگاه به موازات دری زبان رسمی اعلام می شده است.گذشته ازاین درمنطقه­ی کوهستانی پامیر،گویش­هاوزبان های محلی دیگری نیزوجوددارد.بخشی ازمردم افغانستان به فارسی وگروهی به پشتوسخن می گویند.استمرارپشتوزدگیدرعصرمحمدظاهروداوودخان سبب شدکه فرهنگ دری ازپیشرفت بازماندوحمایت استعمارراازگسترش پشتومسلم کرد.

به درستی نمی توان گفت که اصطلاح((دری))ازچه زمانی درافغانستان به جای فارسی رواج پیداکردهاست. تاهمین دهه­های اخیرزبان رسمی مردم افغانستان((فارسی))نامیده می شده است،چنان که هم اکنون هم این نام مورداستعمال دارد.

بعدازپیدایش نوگرایی وتجدددرایران پس ازمشروطه وگسترش سوادوکتاب خوانی ورشدنشریات وتعمیم پدیده های نوظهورفرهنگی،محدوده ی زبان فارسی افغانستان،که تاآن زمان ومدتی پس ازآن،جزبه معدودی کتاب ونشریه ی داخلی دسترسی نداشت،بیشترین نیازهای فکری وفرهنگی خودراازقلمروزبان فارسی ایران تأمینمیکرد.درعین حال بیداری وتحولی همانندآن چه درایران پیش آمده بود،بنابه دلایلی مشابهفدرسرزمین افغانستان نیزدرشرف تکوین بود.

 

 

ادبیات معاصر تاجیکی

تاربخ مستقل مردم تاجیک پس از تیموریان شکل میگیرد.

ماوراءالنهر به مرکزیت بخارا در آستانه­ی انقلاب اکتبر تحت نفوذ مستقیم روسیه قرار گرفت.در فاصله ی سالهای 1929­_1920و به دنبال کوشش های کسانی مانند عینی،غفوراف وترسون زاده تحت ضوابط اتحاد شوروی دولت نوبنیاد تاجیکستان تشکیل شد،زبان وادبیات ملی این منطقه، تاجیکی(فارسی)بود که دراین سالها به مرحله­ی نوینی وارد گردید.

زبان ادبی نوین تاجیک ،در مقایسه با فارسی کنونی ویژگی هایی دارد که عموما در سه جهت تلفظ،دستور و واژگان مشخص میشود. به ویژه که همزمان طی این سده اخیر،زبان فارسی ایران نیز از زبان ها وفرهنگ اروپایی عناصری برگرفته و راه خود را از ادبیات مشترک پیشین جدا کرده است .با این حال مشترکات فارسی وتاجیکی به رقم این دگر سانی ها آن قدر زیاد است که اساسا نمی توان آن دو را از هم جدا کرد و مسیر و ادبیات  جداگانه­­­ایبرای آن ها در نظر گرفت.صدرالدین عینی درسال1925به تالیف گنجینه­ی عظیمی از ادبیات تاجیک ،در راه تحقق خواسته های ملت خود گام بزرگی برداشت.

در این مسیر برخی انواع ادبی مانند ((انگاره))که به توصیف حیات درونی انسان می پردازد،((یادداشت­ها))که به توصیف حیاط درونی انسان می پردازد،((یادداشت ها)) که بیشتر خاطرات نویسی محسوب می شود و بالاخره((خویشنامه))یا((حسب حال))(autobiography)اهمیت وگسترش یافت ودرمسیر آن تدریجا آثار ماندگاروشگرفی مانندیادداشت های صدرالدین عینی پدیدآمد.

از ویژگی های عمده­ی شعر دراین دوره بیدل گرایی بارزی است که بر ادبیات ماوراالنهر،افقانستان و شبه قاره هند سایه انداخته بود . همچنین تاثیر جنگ جهانی دوم ، به دلیل درگیری مستقیم اتحاد شوروی در جنگ، سبب شد که نوعی( ادبیات جنگی) ترویج شود. ادبیات پس از دوران جنگ، در واقع دنباله­ی ادبیات جنگی بود و در تمام انواع ادبی اعم از شعر و نثر پیش رفت . تشکیل دومین کنگره ادبیات تاجیک به سال 1925 ، در پیشبرد ادبیات معاصر تاجیک سهم به سزایی داشت . در این کنگره بر نقش ادبیات به عنوان مهمترین عامل تعلیم و تالم انسان تاکید شد . خصیصه دیگر ادبیات پس از جنگ ، رشد کمی و کیفی داستان کوتاه بود. تورسن زاده به جهت انکه مجموعه های شعر خویش را به ملتهای ستمدیده آسیا اختصاص داد، در این زمینه از دیگران مشهورتر است . از خصوصیات ادبیات تاجیک در دهه 1950 اهمیت یافتن هجوپردازی و طنز اجتماعی است .

ازپایان دهه­ی پنجاه میلادی گروهی از ادیبان جوان به میدان آمدندکه هم از امکانات نوین ملل دیگروهم از سنت های استوار ادیبان پیشگامی مثل لاهوتی وعینی،به خوبی استفاده کردند ،از این گروه نام کسانی مثل مومن قناعت،وبه دنبال او بازار صابر ،لایق شیر علی ، صفیه گل، رخسار،گل نظر، ضیاءعبدالله و نظام قاسم از همه بیشتر به ذهن می آید.برخی رمان ها مانند(ذوازده دروازه بخارا)و(تخت واژگون)و(ختلان)از جلال اکرامی؛(شوراب)از رحیم جلیل؛(آب روشنایی)از محی الدین خواجه یف؛جای خود را به رمان های صمیمی تر و جدید تر از قبیل (یک روز دراز بسیار دراز )از اورن کهزاد،(در دامن گل های سرخ)از ستار ترسون و(ننگ وناموس)از خواجه یف بخشید.برای خود شناسیملی تاجیکان،سهم الوغ زاده از همه بیشتر وبزرگ تر است ،بعد از او فضل الدین محمّدی سمر قندی است که با نوشتن رمان (یلته کنجی )و قصه های (آدمیان کهنه)و(در آن دنیا )مناسبات انسانی و حوادثمعمول زندگی و آداب و رسوم  مردمی را در عرصه­ی قصه وارد کرد و از این راه به آموزش آداب و اخلاق نیک پرداخت.با وجود شاعران توانا وبهره من از سرچشمه های چند گانه ادب و فرهنگ مانند قناعت،صابر،شیر علی و حبیب الله،فیض الله، به نظر می رسد که ادب نمایشی در مرتبه­ی فروتری قرار میگیرد، با این حال از جمله درام هایی که در پیرامون موضوعات روز پدید آمدند،آثارفیض الله انصاری در خورذکراست.

در زمینه­ی موضوعات تاریخی نمایشنامه هی ساتم الوغزاده، تیمور ملک از دی گران ارزشمند تر است.

برخی از کلمات وارد شده به زبان فارسی همراه با معادل آ¬ن¬ها :

مشابه:

کلمات:

دمابای

فلاسک

اتاقک

کابین

پوشه

کاور

نور افشان

لوستر

فهرست

لیست

نمونک

ماکت

صدابر

میکروفن

چرخک

ویلچر

صورت حساب

فاکتور

نماد

سنبل

کاشان

آپارتمان

نشانی

آدرس

بایگانی

آرشیو

بالابر

آسانسور

جنگ

آلبوم

خودکار

اتوماتیک

آرایه

دکور

زورافزا

دوپینگ

دورفرمان

کنترل

دستور زبان فارسی

 

  درآمدی بر ادبیّات غنایی [1]                  

دکتر محّمد رضا شفیعی کدکنی

تعریف شعر غنایی :

شعر غنایی در نظر « لامارتین» و « موسه» و بسیاری از شاعران رمانتیک شعری است که ، شاعر «خویشتن خویش» را موضوع آن قرار می­دهد. و به همین مناسبت تصوّر می­کردند که شعر غنایی شعری ا­ست شخصی، در صورتی که چنین نیست. شعر غنایی ضعری است کاملاً اجتماعی و اگر تعریف این گروه را بپذیریم، بخش عمده­ای از شعر غنایی را باید از حوزه­ی تعریف غنایی بیرون کنیم. تعریف دقیق شعر غنایی شاید چنین باشد:

« شعر غنایی سخن گفتن از احساسات شخصی است»، به شرط این که از دو کلمه­ی «احساس» و «شخصی» وسیع­ترین مفاهیم آن­­­ها  را در نظر بگیریم؛ یعنی تمام ­انواع احساسات از نرم­ترین احساسات تا درشت­ترین آ­ن­ها با همه­ی واقعیّاتی که وجود دارد. احساس شخصی بدان معنی که خواه از روح شاعر مایه گرفته باشد و خواه از احساس او، به اعتبار این که شاعر فردی است از اجتماع، روح او نیز در برا­بر بسیاری از مسائل با تمام جامعه اشتراک موضوع دارد.

دوران شعر غنایی :

شعر حماسی در دوران طفولیّت جوامع به وجود می­آید و شعر غنایی شعری است که در دوران جوانی جامعه­ها رشد می­کند. بدین گونه که فرد «خویشتن خویش» را باز می­­یابد و «نداهای درون» خویش را می­شنود. با این همه شعر غنایی در جوامعی که مرحله­ی کهولت و پیری رسیده­اند نیز ظهور دارد. عوامل آن: به کار بردن «من» بیش از حد، نیاز به لذّت­ها، بدبینی برخاسته از دست نیافتن به آرزوها، رنج حاصل از اندیشه درباره­ی بودن وکوشش­های ذهن در باب آزادی و... است. بر روی هم ا­نسا­­نیّت درمرحله­ی جوانی و پیری یک نوع اندیشه و احساس دارد، یعنی در پیری بازگشتی دارد به احساساتدور جوانی خویش، اما تعبیر و برداشت او از نوع احساسات، در دوران پیری وجوانی، یکسان نیست.

موضوعات شعر غنایی :

توانایی تخیّل در آفرنش حوادث و قهرمانان، آن­گونه که در شعر حماسی دیده می­شود، بی­کرانه است. امّا در برابر نفسیّات انسان، ای آفرینس در حدّی معیّن می­ایستد؛ زیرا در نفس انسان احساسات ثابت است و نوع احساساتی که بشر در تاریخ با آن رو­به­رو بوده در یک جدول معیّن تقریباً ثابت مانده است. این احساسات موضوعات شعر غنایی است و می­توان آن­ها را به احساسات مربوط به فرد، خانواده، انسانیّت، وطن،ط بیعت و خدا محدود کرد. با این تفاوت که نوع احساسات ما در برابر مسائل متغیّر است. مرگ دریک دوره، برای افراد یک جامعه وحشتناک است و گاه ممکن است برای اجتماعی یا افرادی شیرین باشد. البتّه بعضی از این موضوعات به نسبت تازگی دارد؛ مثلاً احساس نسبت به انسانیّت و یا احساس نسبت به وطن امری جدید است.

در شعر فارسی، وسیع­ترین افق معنوی، افق شعر غنایی است. مطالعه در تطّور انواع غنایی در ادب فارسی، گسترده ترین زمینه­ی بحث است. موضوعاتی که در ادب فارسی، حوزه­ی شعر غنایی را تشکیل می­دهد، تقریباً تمام موضوعات رایج است، به جز (حماسه و شعر تعلیمی) حتّی داستان­های منظوم ادب پارسی (که نمی­توان به دقّت عنوان دراماتیک و نمایشی بر آن اطلاق کرد) همه در مقوله­ی شعر غنایی قرار می­گیرند؛ در یک نگاه اجمالی: شعرهای عاشقانه، فلسفی، عرفانی،مذهبی، هجو، مدح، مدح و وصف طبیعت همگی مصادیق شعر غنایی هستند. نکته­ی قابل ملاحظه این که در ادبیات فارسی این مفاهیم اغلب با یکدیگر آمیخته­اند و یک قطعه شعر یا یک قصیده ترکیبی است از مجموعه­ی این مفاهیم غزل فارسی که یکی از سرشارترین حوزه­های شعر است، نمونه خوبی است که در آن می­توان آمیزش انواع غنایی را به خوبی ملاحظه کرد. در غزل حافظ مسائل اجتماعی( که با بیانی براساس "من" گسترده و اجتماعی شاعر مطرح می­شود) با مسائل خصوصی (از قبیل مرثیه­ی دوست یا فرزند) و مباحث فلسفی(آغاز و انجام زندگی و سرنوشت انسان و اعتراض در برابر نظام کائنات) و مباحث محیط و وصف طبیعت به هم می­آمیزد؛ و در یک زمینه کلی عرفانی سیر می­کند. این­ها همه انواع جداکانه­ی غنایی هستند که در شعر او ترکیب یافته­اند.

در آغاز ادب دری، این انواع از یکدیگر بیشتر تمایز دارند. هر قدر شعر فارسی به کمال نزدیک­تر می­شود، این مفاخیم به یکدیگر بیشتر می­آ­میزند. ناگفته پیداست که یکی از علل اصلی این آمیختگی انواع غناپی در ادب فارسی (و نیز ادب عرب)، تأثیر قوالب شعری و سنت­های ادبی است. حکومت قالب  و فرم سبب شده­است که سلسله­ی تداعی، انواع مضامین شعری را در یک شعر در کنار یکدیگر قرار دهد. 

اصطلاح غنایی، که در برابر لیریک (Lirique) فرنگی در سال­های اخیر در ادبیات فارسی و عربی رایج شده، در قدیم نبوده، چنان که پیش از این گفتیم قدما برای مجموعه­ی غنائیات، اصطلاح خاصی نداشته­اند. تعبیراتی از نوع غزل یا تغزل در ادبیّات ما بوده که در طول زمان مفهوم آن تغییرات وسیعی یافته­است. همچنین هجو، مصادیق گوناگون داشته، امّا مجموعه­ی این­ها را به نام خاصّی نمی­خوانده­اند.

کلمه­ی غنایی(از ریشه­ی غنا به معنی موسیقی و نواختن و آواز خواندن) برابر است با کلمه لیریک (به معنی شعری که با « لیر»- یک نوع آلت موسیقی- خوانده می­شده است) در زبان یونانی قدیم که بعدها به ادبیّات اروپایی راه یافته است.

امروزه در مطبوعات و زبان منتقدان مطبوعات، اصطلاح غنایی با لیریک به معنی محدود و ناقص آن به کار می­رود. مثلاً هر شاعری را که از عشق (به معنی محدود و کودکانه و جوانانه­ی آن) سخن بگوید شاعر غنایی می­خوانند، در صورتی که چنین نیست. تقریباً تمامی آثار شعری معاصر ما (جز نمونه­هایی که مصداق دقیق حماسه یا بعضی تجربه­های نمایشی و گاه تعلیمی فرار می­گیرد) نمونه­های شعر غنایی است. با این تفاوت که در یک نوع از «من» تنها و رمانتیک و بیمارگونه­ی فردی سخن می­رود، (عاشقانه­های روزنامگی و قطعه­های ادبی منظوم) و در یک نوع، از «من» گسترده و اجنماعی هنرمند (مثل بعضی از شعرهای نیما یا اخوان ثالث  و ملک­الشعرای بهار)سخن گفته می­شود. همه­ی این­ها مصادیق شعر غنایی هستند.

 در بررسی انواع غنایی در شعر فارسی زمینه اجتماعی را نباید فراموش کرد. هجوهای فردی را با هجوهای اجتماعی نباید در یک طراز قرار داد. مرثیه­های خصوصی را با مرثیه­های عام و اجتماعی نباید یکسان شمرد؛ و برهمین قیاس هر یک از انواع غنایی رابا توجه به ارتباط و پیوندی که با جامعه و قلب تاریخ دارد، باید به خوبی بررسی کرد. در چنین سنجشی می­توان ارزش گویندگانی از نوع حافظ یا عبید را به خوبی دریافت.


1. مجلّه­ی رشد آموزش زبان فارسی وادبیّات فارسی، شماره­ی 34و 33

در آمدی بر ادبیات انتقادی

در آمدی بر ادبیات انتقادی

             ایرج پشک زاد  

 هزل در آغاز ادبیات بعد از اسلام در اشعار شعرای ایران به چشم می خورد ولی در اوایل، با  آن چه امروز ما هجو می نامیم، مترادف بوده؛ یعنی بگو مگوی شاعران بین خودشان - که   غالباً با الفاظ رکیک، معایب و نقایص نحوه ی زندگی و حتی نقایص جسمانی یکدیگر را بر  مَلا می کردند و عملاً چیزی درحدود فحش و ناسزای منظوم بوده است- این بیت گویای این مطلب است:                                                                                          

مکن فحش و دروغ و هزل پیشه          مزن بر پای خود زنهار، تیشه

در زبان بسیاری از شعرای قرن چهارم تا ششم هجری مثل منجیک ترمذی، منوچهری دامغانی، خاقانی و... همین معنی و محتوا را از هزل استنباط می کنیم اما از قرن ششم هجری به علت آشوب ها و فتنه های اجتماعی و هرج و مرج سیاسی، محتوای هزل به مرور،تغییر کرده و به انتقادات اجتماعی بدل شده است.شاید اولین نمونه های این نوع تازه  هزل را بتوانیم درحدیقة الحقیقه سنایی ببینیم. خلاصه،هزل-که چیزی در مقابل(جدّ) بوده است- یک قشر ظاهری مزاح و شوخی و یک مغز و هسته ی درونی حاوی اندیشه و فکر خاصی پیدا می کند؛ یعنی (سقمونیای شکر آلودِ) سعی مصداق می یابد. عبید در قرن هشتم و در مقدمهی رسالهی صد بند از قول سعدی می گوید:                                      

به مزاحت نگفتم این گفتار               هزل بگذار و جد از او بردار

   یا مولوی :

هزل تعلیم است آن را جد شنو             تو مشو بر ظاهر هزلش گِرو

  سعدی می فرماید:

اگر شربتی بایدت سودمند                  ز داعی(1) شنو نوش داروی پند

ز پرویزن(2) معرفت، بیخه                              ز شهد ظرافت، برآمیخته

 ضمناً کلام عبید- که کاملاً منطبق با معنی  محتوای لفظ (ساتیرِ) امروز فرنگی است- در

1.داعی: دعاگو، دعا کننده . منظور گوینده ی سخن است.            2.پرویزن: غربال ، الک.

زمان خود و بعد از آن، عنوان رسمی (هزل) را داشته است. دولت شاه سمر قندی در قرن نهم از مولانا عبید به عنوان (هزّال) یاد می کند. در هر حال در سال های اخیر به جای این کلمه لفظ طنز معمول شده که هر چند از نظر ریشه لغوی با هزل مناسبتی ندارد، ولی قابل قبول است و تقریباً همه به طور قرار دادی، قبولش کرده ایم در حالی که در اصل به معنای آن چیزی بوده در زبان امروزبه آن طعنه می گوییم.                                                

شاهدِ مثال را از خاقانی می آورم:

زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز        مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا

از نویسندگانی که در زمان انقلاب مشروطیت به طنز پرداختند، اجلّ و اکرم و اعلم آن ها میرزا علی اکبر خان دهخدا است. مقالات (چرند و پرند) – که امروز به صورت یک مجموعه چاپ شده و در اختیار مردم قرار گرفته- یکی از لطیف ترین و ظریف ترین طنز های روزنامه ای است که در عین حال یکی از غم انگیز ترین نوشته ها است؛ برای این که آینه ی تمام نمای زندگی تأثرانگیز مردم ایران در سال های آغاز مشروطیت است.  در لابه لای صفحات  این مجموعه، دست نیسنده ی بسیار توانایی را می بینیم که اگر به رمان نویسی یا نوول نویسی پرداخته بود، نویسنده ای کم نظیر و بی بدیل می شد، اگر دنباله ی طنز را به عنوان شیوه ی نویسندگی اختیار می کرد، در این زمینه، شاید آدم بی بدلی می شد، ولی طنز هدفی برای دهخدا نبود، بلکه وسیله ای برای مبارزه ی سیاسی و اجتماعی اش بود.                                                                                                    

در دوره ی معاصر هم مثل دوره های گذشته، نویسندگان،کم تر این شیوه را انتخاب کرده اند. همان طور که در گذشته شاعرانی مثل خاقانی و سنایی و انوری و ظهیر فاریابی و حتی شیخ فراهانی، ایرج میرزا، ملک الشعرا بهار، جمال زاده، صادق هدایت، ذبیح بهروز، صادق چوبک و غیره گاهی طنز سروده اند و نوشته اند، ولی طنز، جزء کوچکی از مجموع کار های آن ها را تشکیل می دهد و کم بیش جنبه ی طبع آزمایی دارد، تاَتر معاصر هم هم توجه خاص نویسندگان معاصر به درام و ملو درام است. در مقابل شاید بشود گفت که طنز مصور یعنی کاریکاتور در دوره ی ما پیش رفت قابل ملاحظه ای داشته است.                 

 

***

عبید زاکانی(فوت772) از شاعران منتقد قرن هشتم است. او شاعر و نویسنده ای بذله گو و طنز آور بود که فساد زمانه را با زبان طنز  سخن شیرین انتقاد وش زد می کند. آثار انتقادی عبید عبارت است از :رساله ی دلگشا، اخلاق الاشرف، ریش نامه، رساله ی تعریفات موش گربه، صد پند و... چند حکایت از رساله ی دلگشای عبید می خوانیم:                   

ادعای خدایی:

شخصی دعوی خدایی می کرد. او را پیش خلیفه بردند. اورا گفت: پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، اورا بکشتند. گفت:نیک کرده اند که او را من نفرستادم.           

 باقی تو دانی:

(جُحی) در کودکی چند روز مزدور خیاطی بود. روزی استادش کاسه ی عسل به دکان برد.خواست به کاری رود جحی را گفت:در این کاسه زهر است، زنهار تا نخوری که هلاک شوی. چون استاد برفت، جحی وصله ی جامه ای به طرف داد و پاره ای فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد باز آمد، وصله طلبید. جحی گفت: مرا مزن تا راست گویم، حال آن که من غافل شدم طرار وصله ربود،ترسیدم که تو بیایی مرا بزنی، فتم زهر بخورم تا تو باز آیی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام باقی تو دانی.  درد چشم:                                                                                                            

  شخصی با دوستی گفت: مرا چشم درد می کند، تدبیر چه باشد؟ گفت: مرا پارسال دندان  درد می کرد، بر کندم.                                                                                 

    خواجه ی بد شکل:

خواجه ی بد شکل، نایبی بد شکل تر از خود داشت. روزی آینه داری، آینه به دست نایب داد. آن جا نگاه کرد، گفت: سبحان الله، بسی تقدیر در آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است. نایب آینهپیش داشت و گفت:خواجه اگر باور نمی کنی تو نیز در آینه نگاه کن.                                          

علم وفرهنـگ

در شاهنامه

 

شناخت علم وفرهنگ

       درگذشته هاي دور به همه اطلاعات بشري فرهنگ يا علم اطلاق مي شد ، اما اكنون بين علم وفرهنگ فرق قائل مي شوند . علم ودانش درلغت به معني؛ دانستن ومعرفت درمقابل ظن وجهل است ودراصطلاح به علم «  science» وبه دانش « culture » مي گويند ودانش درمفهوم عام وكلي تراست كه فرهنگ وتمدن را در برمي گيرد.

     « فرهنگ، به معني؛ ادب، دانش، علم، معرفت و مجموعه علوم و معارف و هنرهاي يك قوم  دانسته اند»      ( معين ، 1385 ، ص 2538 )

      «فرهنگ كلمه اي است تركيب يافته از «فر» و«هنگ» از ريشه تنگ اوستايي به معني  كشيدن ، هر دو مطابق است با« ادوكات» و «ادوره» درلاتين كه به معني كشيدن و نيز به معني تعليم و تربيت است. و به معني؛ فرهنج، كه علم و دانش وادب باشد...»     

                                                                         ( سپهري ، 1381 ، ص 273 )

     علم را به علم حضوري؛ ادراك مطلق ياحصول اشياء كه نزد عقل معلوم است ويا علم حصولي؛ كه؛ به واسطه معلوم باشد، تقسيم نموده اند و از جنبه هاي نظري و عيني و تجربي مورد بررسي قرار گرفته است.

                                     (لغت نامه، دهخدا )

     دانش و علوم كهن بيشتر به جنبه عملي و تجربي توجه داشته است، و تقريباً تنها به   فعاليت ها واقداماتي توجه مي شد كه در زندگي روزمره مورد استفاده بود. آداب و رسوم وسنت هاي كهن وعادات به طورعملي وشفاهي وازطريق تقليد ازبزرگتران به كودكان منتقل مي شد ونقش بسيار مهم و سازنده اي درآماده كردن فرد براي نوع زندگي ومسئوليتي كه درآينده بايد مي پذيرفت و به عهده مي گرفت دارا بود، مدرسه ياسازماني رسمي براي تعليم وتربيت وجودنداشت ، كلاس درس ومعلم دركارنبود، اما درحقيقت سراسرزندگي عملاً مدرسه بود و هر عضوي ازجامعه يك  معلم، طبيعت نيز بهترين موقعيت و آزمايشگاه براي كودكان بود و بسياري از حركات بدني كودك از راه تقليد به صورت خود به خودي آموخته مي شد. وسايل بازي نيزعيناً از روي ابزار كار بزرگتران ساخته مي شد. درست حركات پدر را در تيراندازي تقليد مي كرد، دختران نيز نقش مادرانشان را در خانه داري بازي مي كردند.

درارج و ارزش دانش هاي تجربي مي گويد:

بپرسيد و  گفتش كه  بيدارتـر                 پسـنديده  ترمرد هـوشيارتر

به گيتي كدام است بامن بگوي                كه بفزايد ازدانشش آب روي

              چنين داد  پاسخ كه  داناي  پير               كه   با  آزمايش  بود  يادگير

( ج 5 ، ص 1150/2530-2533 )

اهميت دانش :

      حكيم بزرگ توس ، در لابلاي داستان هاي گوناگون در سراسرنامه باستان ابياتي درباره دانش و توانايي آورده است ، كه گوياي ارج نهادن فردوسي به نعمت دانش است. از نظر او هركسي كه دانا باشد داراي قدرت وتوانايي است و با وجود دانش دل پيرجوان مي شود.

              تـوانـا بـود هـركـه دانـا بـود              ز دانـش دل پـيـر بـرنـا بـود

                                                                              (ج1 ، ص2 /14 )

و در آموختن يك لحظه درنگ را جايز نمي داند.

     ميـاساي زآمـوخـتن يـك زمان              زدانـش ميـفـكن دل انـدرگمان

                                                                  ( ج 4 ، ص 1078/ 1555 )

        بي سواد و بي دانش را آن قدر پست مي داندكه او را به مرده اي شبيه دانسته است و دانا در هركجا كه باشد در كمال راحتي وآسودگي زندگي مي كند.

              تن مرده چون مردبي دانش است             كه دانا به هرجا به آرامش است

                                                                     ( ج 4،ص1128/3399 )

        اين داناي ايران زمين، درباره دانش چنين اندرز مي دهد، به دانش گراييد وبه دانش روان را توانگر سازيد، زيرا از دانش ايمني پديد آيد و دست اهريمن دربدي ها بسته  گردد و پيرامون گناه نگرديد، و دانش را ازتاج و گاه گرامي تر دانيد.

        بـه دانـش دودست سـتيزه بـبـنـد               چوخواهـي كه از بـدنـيابي گزند

       بـه دانـش نــگر دوربـاش از گنـاه              كـه دانش گرامي تـراز تـاج وگـاه

                                                                      ( ج 4 ،ص1141 /3857 )

      علم، انسان هاي كوچك را بزرگي بخشيده  و جوانان برخوردار از آن را، بر جاي پيران مجرّب روزگار نشانده است .

          جـوانـان  دانــاي دانــش پـذيـر             سـزد گـر نشــينند بر جـاي پيـر

(ج4 ، ص88/344 )

دستگير آدمي در همه احوال بوده و از او حراست و پاسداري مي كند .

 

         چنـين گـفت داننـد ، دهقـان پيـر             كـه دانـش بـود مـرد را دسـتگير

 

     همه فوايد علم و دانش را، اميرالمؤمنان در حديثي جمع نموده و مي فرمايد : « العلم حرزٌ»

دانش سپري است كه آدمي را ( از تيرهاي زشت و زشتي ) در امان نگاه مي دارد .

( غررالحكم)

 

         بــه دانـش بـود مـرد را ايـمـني                بـبنـدد ز بـد دســت اهريـمني

ص  1346/131)

       امير المؤمنين علي(ع) مي فرمايد : « يا كُميل اَلْعِلْمُ خَيْرٌ مِنْ اَلْمال . اَلعِلمُ يَحْرُسُكَ وَ اَنْتَ تَحْرُسُ الْمالَ وَ الْمالُ تَنْقصه النَفَقَه وَالعِلْم يُزكّوا عَلَيَ الانَفاق » « اي كميل علم بهتر است از مال زيرا علم تو را نگاهدارد و تو (مجبوري) مال را ( از تباه شدن) نگاه داري. مال را، بخشيدن كم مي گرداند و علم به سبب بخشيدن فزوني مي يابد .»

           بـپرسيـد دانـش بـه  از فـرّ شـاه            كـه فرّ و  بزرگي است زيباي گـاه

          چنين داد پاسـخ كه دانش بـه فـرّ             بگيرد جـهان  سر به سر زيـر پـرّ

          وز آن پس ز دانـا بـپرسيـد مــه            كـه فرهنگ مردم كدامسـت بــه

         چـنين داد پاسخ كه دانش به است             خردمنـد را بر مهان بـر مـه اسـت

         كـه  فرهنـگ  آرايـش جـان  بود             زگوهـر سخـن گـفتـن آسان بـود

         گهربي هنر زاروخـوارست وسسـت             به فرهنگ باشـد روان تـنـدرست

5، ص 1391/1201-1206)

    بعد از اهميت دانش، به ذكر ويژگي هاي فرد دانشمند و دانامي پردازد، داشتن خرد ،ازلوازم علم است كه همراه وقرين دانشمند مي باشد.« مراد از خرد، برخورداري ازعقل سليم       است ،اين فضيلت به شخص خصيصه اي ؛ ميان عقل معاد و عقل معاش  مي سپارد     درحالي كه اولي درپي كشف حقيقت موجوداست، دومي صرف حسابگري و سبك سنگين كردن است .خرد، داشتن عقل تميز است.حسابگري بيش ازحد موجب مي شود كه انسان تنگ نظرباشد و نتواند افق گسترده را ببيند درحالي كه معادگري بيش از حد انسان را از زندگي مادي ودنيايي به دورمي كند. فرد با عقل سليم مي تواند توازن برقراركند و عرصه مبهم ميان امكان وآرمان را شناسائي كند.    ( رجائي / 1375 ، ص 59 )

     از طريق عقل چشم وگوش و زبان نگهبان انسان است و خرد سرفصل آفرينش و در ميان ملكات انساني برترآفريده ي پروردگار است .    « اول ماخلق ا... العقل »

  

            نخـست آفـريـنـش خـرد را شناس          نگهبان جان است وآنرا  سه پاس

           سه پاس توچشم است وگوش وزبان          كزين سه رسد نيك وبد بي گمان

                                                                       ( ج1 ، ص3 /66 )

      واصولاً بينش انسان خرد اوست . كه وي را درشناخت پروردگاري كه هستي وراستي آفريده و از انسان كژي وكاستي نمي خواهد، راهبري مي كند. مجهزبودن فرد به خرد، او را ازآلوده شدن به كژي و نادرستي باز مي دارد.

    خـرد بـايـد و دانــش و راسـتـي            كــه كـژي بــكوبـد  در كـاسـتـي

                                                                       (ج5،ص 1220/408)

                                      ( راشدمحصل، مقاله ، 1362 ، صص 10-8 ، با تلخيص)

      در بينش حكيم ، همگامي هوش و فرهنگ، يا علم و خرد كه موجب حيات جان آدمي است، يك ضرورت است .

دلت  زنده باشد به فرهنگ و هوش          بـه بـد در جـهان  تا  تـواني  مكـوش

خرد همچو آب است و دانش زمين          بدان كه اين جدا و آن جدا نيست از اين

(ج5،ص1015/438)

به فرموده مولاي متقيان « العقل مركب العلم » «عقل مركب علم ودانش است. »

(غررالحكم)

       با الهام از حديث علي (ع) كه مي فرمايد: «وكن بعدوّك العاقل اوثق منك بصديقك الجاهل» « دشمن داناي آدمي از دوست جاهل وي مطمئن تر است ».

                                                                        (غرر الحكم)

فردوسي مي گويد :

كه دشمن كه دانا بود به ز دوست              كه با دشمن و دوست دانش نكـوست

چـو دانـا تو را دشمن جـان بـود              بـه از دوسـت مردي كـه نـادان بـود

5 ، ص 1066/1094)

      انسان خردمند انديشه سازنده اي دارد كه به كمك آن مسيرزندگي را روشن و با انتخاب بهترين ها راه ترقي و تعالي را در پيش مي گيرد. 

پيشرفت ها وپسرفت ها، غم ها و شادي ها، دست يافتن به جاه و مقام معنوي و مادي يا از دست دادن آن، همه در اثربود و نبود خرداست.

        تـو چـيزي مدان كزخـردبرتراست            خـرد بـرهـمـه نيـكوييـها سـراست

                                                                       ( ج ص1204/224 )

فرهنگيان ونقش آنان درآموزش :

       فرهنگيان كساني بودند كه در زمينه آموزش و پرورش نقش به سزايي داشتند و در شاهنامه به رده ممتازي از مردم گفته مي شودكه كارايشان آموزگاري و هنرآموزي بوده است، ازميان آنان برجسته ترين را انتخاب مي كردند وكودكان رابه آنان مي سپردند.

بهرام به منذر مي گويد:

            بـه داننـده فرهـنگيـانـم سـپـار           چـو كارست بيكار خـوارم مدار

(ج4 ،ص 927/97)

داراب به گازر چنين مي گويد:

        بـه فـرهنگيان  ده  مـرا از نخـست            چو آموختـم  زنـد و اوستا درسـت

       ازآن پـس مراپيشه فـرماي و خـوي            كنون ازمـن اين كدخدايـي مجوي

        بدو مرد گـازر بـسـي بـر  شمـرد            از آن پس  به فرهنـگيانـش  سـپرد

                                                          (ج3 ، ص774/ 93-96 )

    فرهنگيان در دو زمينه مهم به پرورش كودكاني كه به آن سپرده مي شد، همت مي گماشتند:

الف) درزمينه دبيري: دراين برنامه كودك ازپنج سالگي و بيشتر در دبستان هاي خصوصي يا  درخانه ها به استاد سپرده مي شد و در زمينه هاي خواندن، نوشتن ،نامه نگاري ، آيين نشست وبرخاست، مردم داري، كشورداري، پيمان نوشتن برگزاركردن آيين ها وجشن هاي ديني ونژادي وحماسي، انجام آيين سوگواري، خطبه خواندن و... كه باروش علمي وتجربي                   همراه بوده ، آموزش داده مي شد.

ب) درزمينه هنر يا ورزش هاي رزمي كه كودك از هفت سالگي به ميدان هاي ورزش فرستاده         مي شد و از فرهنگيان در زمينه هنرهاي كشتي ،چوگان ،سواري، شكار، شمشيرزدن، كمان كشيدن و... تعليم مي گرفت.

     بهترين آموزگار و فرهنگي كه در شاهنامه در تمام زمينه ها خودنمايي كرده رستم است كه درباب تربيت سياوش از هيچ نكته تربيتي و آموزشي فروگذارنكرده است:

تـهمـتن ببـردش بـه زابـلستان              نشستنگهي ساخــت بـر گلستان

ســـواري وتيـروكمـان وكمنـد             عنان وركاب وچه وچـون و چند

نشـستنـگهي  بـاده و  ميگسـار              هـمان  بـازو شاهين ويـوز شكار

زدا د و زبـيداد و تخت و كـلاه              سخن گفتـن ورزم ورانـدن سپـاه

 هنرها  بيا موخــتش  سـر بسـر             بسي رنـج بـرداشت كامـد بـه بـر

                                                 (ج3 ،ص387/86-90 )

 منذر نيز زماني كه براي بهرام فرهنگيان را انتخاب مي كند، اصول وآموزش آنها را در نظر     مي گيرد:     

         يـكي تـا  دبـيـري بـيـامـوزدش             دل از تـيـرگي هــا بـيـفـروزدش

        دگـر آنكــه  دان[ستن بـازو يـوز             بـيـامـوزدش كـان بـود  دلـفـروز

        و ديگركه چوگان و تـير و كمـان              هـمـان گـردش رزم بابـدگـمــان

        چـپ و راست پيچان عنان  داشتن            بـه آورد گـه بـاره بـر گـاشـتـن

       ســه ديگـركـه ازكـارشاهنشهان             زگـفـتـار وكـردار كـار آگـهـان

                                          ( ص 927 / 112-116 )

 

آموزش وپرورش درنزدايرانيان قديم :

    درشاهنامه نخستين كسي كه به كار آموزش مبادرت مي ورزد، تهورث است، كه؛ نحوة كشت وكار وآداب و رسوم رام كردن جانوران سودمند را به مردم روزگار خود مي آموزد وچون                ابن شهريار براي آموختن ودانش ارزش زيادي  قائل است پس از رام كردن ديواني كه به انواع علوم آشنايي داشتند از آنان مي خواهد نوشته هاي گوناگون را به وي بياموزند:

پس ازپشت ميش وبره پشـم وموي           بـريـد و بـه رشتن نهادنـد روي

به كوشش ازآن كردپوشش به جاي          بـه گستردني هـم بـد اورهنـماي

ز مرغان مر آن را كه  بد نيك  ساز          چـه بازوچه شاهين گـرد نـفـر از

          بـيـاورد  آمـوختـن شـان  گرفت          جـهاني بـدو مـاند انـدر شـگفت

                                                  (ج1 ، ص 11 / 7 /10 )

   درمورد ديوان :

        كــي نـامــور داد شـان  زيـنـهار          بـدان تـا نـهانـي كننــد  آشكـار

        نبشـتن بـه خسرو بـيامـوخـتـنـد           دلـش را  بـه دانش برافـروختـنـد

        نبـشتـن يكي نـه كه نزديـك سـي          چه رومي چه  تازي و چـه  پارسي

        چه  سغدي چه چيني و چه  پهلوي           زهـر گـونة كـان هـمي  بـشـنوي

       جهانـدار سـي  سال از ايـن بيـشتر          چـه گـونـه پـديـدآوريـدي هـنـر

               برفـت و بـرآمـد بـرو روزگـار           همه رنـج اومـانـد ازو يـادگــار

                                                     (ج1 ، ص 12 / 40/ 46 )

        آموزش در زمينه هاي علمي وتجربي تا آنجاپيش مي رفت كه كودك، نوجواني          پهلوان، ورزيده، آزموده وجنگنده گردد.تا بتواند نگهبان خويشتن وخانواده و پاسدار مردم وكشور باشد چنين جواني هنرور و هنرمند ناميده مي شد.

درابيات زير به هنرهايي چون ؛ نوشتن، برتخت نشستن ، جنگيدن و مي خوردن و بزم آرايي و     سپاه آرايي اشاره شده است .

             نـبشـتـن بـيـاموخـتش پـهـلـوي           نـشـست سـرفـرازي وخـسـروي

             هـمـان جـنـگ راگردكـردن عنان           ز بالا بـه دشـمن نـمـودن سـنـان

             زمـي خوردن وبخـشش وكـاربزم           ســپربستن و كـوشـش وكـاررزم

                                                      ( ص 1493 / 149-152 )

    هنگامي كه جمشيد با فر و شكوه تمام برتخت پادشاهي مي نشيند وكشور را سامان         مي بخشد به ساختن زين افزارهايي چون شمشير و نيزه و پسر و جوشن فرمان مي دهد و خود شيوه رشتن وساختن جامه هاي كتاني وابريشمي را به مردم روزگار خود مي آموزد:

         بـه فـرّ كـئـي نـرم كــرد آهـنا             چو خود و زره كرد و چون جوشنا

         چوخفتان وچون  درع و برگستوان            هـمـه كرد پيـدا بـه روشـن روان

         بـياموخت شـان رشـتن و تافـتن             بـه تـارانـدرون پـود را بـافـتـن

         چـو شـد بافتـه رشـتن ودوختن             گـرفـتـنـد از او يـكسر  آموخـتن

                                                     (ج1 ص 25، 9-10 ، 14-15 )

سن آموزش :

     درافسانه هاي شاهنامه كودك از7 سالگي نوجوان شمرده مي شود.اصولاً برنامة پرورشي به گونه اي است.كه رشد فكري بچه زودتر از تكامل جسمي او حاصل مي گردد. كودك در 8 سالگي در بزم مردان و بزرگان مي نشيند:

        بـه زودي به فرهنگ  جايي  رسيد             كـزآموزگاران سـر اندر  كشـــيد

       چو بر هفت شد رسم ميـدان نـهاد            هم آورد و هم رسم چـوگـان نـهاد

       بـه هشتم شـد آيين تخت و كـلاه             تـوگفتي كه او  هـست بـهرام شـاه

                                                                 ( ج4 ،ص 904/ 21-23 )

 

تعليم وتربيت درشاهنامه :

      اجتماعي را مي توان سعادتمند دانست كه ازافراد صالح و شايسته و مردمي وظيفه شناس و با ايمان، تشكيل شده باشد.

براي رسيدن به چنين اجتماعي بايد به تربيت و پرورش كودكان همت گماشت

          سپردن به فرهنـگ ، فرزند خـرد            كـه گـيتي بـه نـادان نبايد سپرد

                                                      ( ج 4، ص 58 )

      فردوسي تحصيل علم و دانش را بدون تربيت ديني و تقويت مباني معنوي و پرورش روح و روان فرزندان بي نتيجه مي داند و توصيّه مي كند، راه رستگاري را بايد به آنان آموخت او در پنددادن فريدون به پسران خود، چنين مي فرمايد:

 

           كه چون آز گردد ز دل ها  تهـي            همان  خاك و هم گنج  شاهنشهي

           كسي كاو برادر فروشد  به خاك            سزدگر نخوانـنـدش از  آب پـاك

           جهان چون شما ديد و بيند بسي             نخـواهــد شـدن رام بـا هركسي

          كنون هرچه دانـيد كــز كردگار             بـود رســتـگاري بــه روز شما

          بجويـيد وآن توشـه ي ره كـنيد            بـكوشيـد تـا رنـج كـوته كنـيد

                                                    ( ج 1 ، ص 39/296 )

        اهميّت تعليم و تربيت درشاهنامه به اندازه ي اهميّت انسان وانسان سازي بارز و روشن است وابيات زيادي دلالت بر اهميّت موضوع دارند؛ درقدم اول به ارزش فرزند اشاره مي كند، آنجاكه از زبان جندل به شاه يمن مي گويد:

           پسنديده  تركس ز فرزند  نيسـت            چـو پيـوند فـرزند پيونـد نيست

                                                    ( ص 61 / 86 )

  نخستين چيزي كه مي خواهد به كودك بياموزد، ادب است. سپس مي كوشد تا اصول وقوانين اخلاق و رفتار نيك را به او ياد دهد.آنگاه كه كودك رشدكرده و به سن بلوغ          برسد درصدد بر مي آيد تا آموزش هاي حرفه اي و اجتماعي را به او منتقل كند .

            بياموخت فرهنگ و شد  پر منـش            بـرآمـد ز آزار و از  سـرزنـــش

           سپـردش بـدو  روزگـاري  دراز             بـيـاموختش هر چه بـودش نــياز

          عـنان و سـنان و سـپـر داشـتـن            بــرآورد گه بـاره بــرگـاشــتـن

 

           همان زخم چـوگان وتـيروكمان              فره جستن و دوري از بـد گـمـان

                                                 ( ص 1353 / 100-104 )

عوامل مؤثردرتربيت كودكان ازديدگاه فردوسي

توارث يا عامل ژنتيكي  

      توارث يعني؛« ازيكديگرميراث گرفتن. كليه مشخصات جسماني وضميري كه ازآباء واجداد و پدر و مادر به فرزند منتقل مي شود و محيط در ظهورآن ها بي اثر مي باشد، ارثي هستند؛كه اساس اين صفات وخصوصيات موروث درسلول هاي نطفه والدين موجو مي باشد وانتقال اين خصوصيات از نسلي به نسل ديگر به واسطه همين سلول هاي نطفه اي است ... »     

    ( دهخدا)

فردوسي حكيم به اين حقيقت توجه داشته و در ابيات بسياري به اصل ژنتيك يا توارث اشارات روشني كرده است.

      ازمطالعه دوران كودكي شخصيت هايي چون فريدون، منوچهر، زال، رستم، سياوش، كيخسرو، داراب و اردشير و... اين گونه استنباط مي شود كه مسأله نژاد و اصالت و به ارث بردن خلق وخوي پدر و مادر توسط فرزند در شاهنامه بسيار مورد توجه بوده است ؛براساس همين وراثت است كه در فرهنگ پرورشي شاهنامه حفظ پاكي نژاد از اهم مسايل است ،وي    مي گويد: هرچه نژاد پاكيزه تر باشد، منش برترخواهد بود.

           كـراگـوهـرتـن بــود بـا نـژاد              نگويد سـخن با كسي جـزبـه داد

           ببيـند كه تا چون پـدر ، مادرش              بـدست از نـژاد كـيان گـوهـرش

          پـرسـتـارزاده نـيـايـد بـه كـار              اگـرچــند بـاشـد پــدر شـهريار

                                                      (ج5 ، ص1094 /2134 )

      اعتقادحكيم فردوسي به تأثيرات نژادي چنان قوي مي باشد كه براي اثبات آن متوسل به تمثيل مي شود.

          گـرازبيخ حنظل بـود ترو خشـك             نشايـدكه بـارآورد  شـاخ  مشـك

          چراگشـت بايد همي زان سرشت             كه پاليـزبـانـش  زاول بـه  كشـت

          اگرميـل يابد هـمي سـوي خـاك            ببـرّد زخــورشيد و از باد و خاك

         نـه زو باريـابـد كه بـابد نه بـرگ           زخـاكش بـود زنـدگاني و مــرگ

(ج5، ص 1056/755-758 )

       حكيم فردوسي مي گويد: حنظل تلخ است، خواه ريشه آن درباغ و در زمين تركاشته شود خواه در بيابان خشك، حنظل مشك به بار نمي آورد. زيرا تخمه اي كه بداست ، بد خواهد بود. دليلي ندارد تخمي كه پاليزبان كاشته است ازسرشت خود بگردد.

محيط :

       هر چند وراثت در شكل گيري شخصيت كودك تأثير قابل توجهي دارد، ولي محيطي كه كودك درآن رشد مي كند و افرادي كه در نزد آنان آموزش مي يابد نيز نبايد ناديده گرفت .

محل تربيت تأثيرفراواني درتقويت خرد و هوش كودك دارد؛ پيران ويسه درمورد كيخسرو كه در دامن چوپانان بزرگ شده است به افراسياب مي گويد:

          يكي كودكي خرد  چـون بيهـشان             ز كـارگـذشــته چـه دارد نـشان

          كسي را كـه دركُـه شبـان پـرورد            چودام ودداسـت اوچـه دارد خرد

                                                          (ج5 ، ص 491 / 2693-2694 )

      يكي از عوامل مهمي كه درپاكيزگي وجود فريدون دخالت داشت، پرورش يافتن او دربلندي هاي پاك البرز و در مكتب آموزگاري روشن بين و پرهيزگار بود.

     فرانك ، مادرفريدون ، ازمردپرهيزگارخواست كه درپناه كوه ازفريدون نگهداري كند و او را فرزند وار پرورش دهد و از آن پس آموزش وپرورش فريدون دربلندي هاي البرز به آموزگاري پاكدامن واگذار شد.

          يكي  مرد ديني بـران كـوه   بـود             كـه ازكـارگـيتي بـي انـدوه بـود

          فرانك  بدو  گفت كاي پاك  دين             منـم ســـوگواري زايـران زمـيـن

          بـدان كين گرانـمايـه فرزند  من              همي بــود خـواهد سَـرِ انـجمـن

     تو را بـود بـايـد نـگـهـبان اوي              پــدروار  لرزنــده بــرجـان اوي...

                                                          (ج1 ، ص 21 / 139141 )

نقش مادردرتربيت فرزند:

      همانگونه كه امروز مادران نقش چشمگيري در تربيت وشكوفايي و رشد انديشه و جسم فرزندان دارند در شاهنامه نيز اين تأثير ازديد حكيم بدور نبوده و هركجا كه فرصتي دست داده به وجود مادران به عنوان چهره اي ارزشمند درشكل گيري شخصيت ها اشاره كرده است. نصايح مادرانه و توصيه هاي آنان را درجاي جاي شاهنامه مي بينيم ، سخنان جريره به فرود و تهمينه به سهراب و فرانك با فريدون نمونه هايي از اين ارتباطات  مادري و فرزندي مي باشد.

     فرانك با دلسوزي مادرانه ، پسر نوجوان خود را كه احساس مسئوليت مي كرد انداز داد و دعاكرد. هنگامي كه وجود فريدون پر از آتش كينه و جنگ بود و به مادرگفت:

 

        بـپويـم بـه فرمان يـزدان پـاك             بـرآرم زايــوان ضـحـاك خـاك

                                                       (ج1 ، ص 22 / 176 )

مادر او را از اين تندروي ها منصرف مي كند و مي گويد:

            بدو گفت  مادر كه اين راي نيست          تو را با جهان سر به  سر پاي نيست

           جـهاندارضـحاك بـا تـاج وگــاه           مـيان بســـته فـرمـان او را سـپاه...   

           جـزاينسـت آيـين پيـونـد وكـين           جهان را به چشم جــواني مبـيـن...

                                                       (ج1 ، ص 22 / 178-180 )

      كتايون نيز يكي ديگر از مادران شاهنامه است. وي به پسرش اسفندياركه سرش ازهواي تاجداري  پرشده مي گويد از نبرد با رستم چشم بپوشد:

         ز گـيتـي همـي  پند مـادر نيوش                به بد تيز مشتاب و چندين مكوش

         سواري كه  باشـد به  نـيروي پيل                ز خون راند انـدر زمين رود  نيل ...

         مـده از پي تـاج سـررا بـه  بـاد                كـه بـا تـاج شـاهي ز مـادرنـزاد...

                                                      (ج4، ص 716 / 155 -163 )

نقش دبيران درنامه نگاري :

     «ازآن زمان كه خط اختراع شده و به عنوان وسيله ارتباط مورد استفاده قرارگرفته است نويسندگي و دبيري از كارهاي مهم بوده و بزرگان بدان توجه داشته اند و اين شغل از كارهاي شريف مانند وزيري، ورايزني ، به شمار  مي آمده است.

                                                 ( خواجه نصيرطوسي،1369 ،ص211 )

     دبيران ، سياستمداران حقيقي به شمارمي رفتند، همه قسم اسناد را ترتيب مي دادند و مكاتبات دولت را در دست مي گرفتند، فرمان هاي سلطنتي را انشاء و ثبت و محاسبات دولت را اداره مي كردند. در مكاتبه بادشمنان و معارضان پادشاه بايستي به مقتضاي مقام گاهي عادلانه و مسالمت آميز بنويسند و زماني به تهديد بپردازند .»

                                                     ( آرتوركريستين سن ، 1375 ص 171 )

      درحماسه ملي ايران نيز دبيران نقش عمده اي دارند، واسطه پيام ها و نويسنده نامه ها هستند، قراردادها و عهدنامه ها را تنظيم مي كنند و به عنوان معتمدان آگاه مورد مشورت      قرار مي گيرند.

     درچهار مقاله نظامي عروضي وقتي از دبيري بحث مي شود صرف نظر از اطلاعات قرآني،     ديني، علمي، اجتماعي و... ، حاضرجوابي، نكته سنجي و آگاهي كامل از اخبار واحاديث گذشتگان و... از بايسته هاي اين شغل شمرده مي شود در همان جا و هم در قابوس نامه ، حكايت هايي اززندگي واقدامات دبيراني چون عبدالجبارخوجاني ، احمدبن رافع و           ابن عميد و ديگران آمده است كه نشان مي دهد اين مردان ارجمند صرف نظر از احاطه بردانش هاي زمان و حضور ذهن، انديشه روشني داشته اند كه پرسش هاي دقيق دربار محمود را فتوي وار با حديثي جواب مي گفته اند.

(ر.ك  نظامي عروضي، 1363،  ص14 و نيز عنصرالمعالي كيكاوس بن اسكندر باب39 ص 207 ) 

آيين وابزار نوشتن :

      نامه ها و فرمان هاي شهرياران را در زمان باستان برروي پارچه ابريشمي سفيد يا مشك عبير مي نوشتند.

              دبير جهان ديده را پيش خوانـد               زبان برگشاد و سخن برفشاند

ص232 /1142 )

              نخستين كه برنامه  بنهاد  دست                به عنبر سر خامه را كـرد پست

             نبشـته سـت  برپـرنيـان سـپيد                بدان بـاشد ايرانــيان را امــيد

             به خـط پدرت آن  جهاندارشاه                تـرا انـدرآن كرد بـايــد نـگاه

                                                   (ج3، ص 326 /196 )

      از داستان هاي شاهنامه چنين بر مي آيد ، كه در ابتداي نامه ها ستايش خداوند و ذكرصفات اوست كه روزي دهنده بي چون و يگانه است .

            چو  عنبر سرخامه  چين  شسـت               سرنامه بـود آفـرين ازنـخسـت

            بـرآن دادگر كـو جهان  آفـريـد             پـس از آشـكارا نهــان آفـريـد

                                                   ( ج 6 ، ص 45 )

       ازآن پس به گيرنده نامه درود فرستاده مي شود و القاب رسمي و برخي ازخصوصيات اخلاقي او را بر مي شمارند و يا صفات نيكويي بدو نسبت مي دهند، و از آن پس متن نامه و مطالب اصلي است .

               دگـرآفـريـن بـرفـريـدون  برز              خداوند تاج  و خـداونـد گرز

               رسيدم به خوبي به توران  زمين              سپه  بركشيديم و جستيم  كـين

                                                   (ج2، ص 52 / 758-759 )

       در تقاضانامه ها پس از ستايش خداوند و درود برگيرنده، اصل تقاضا مطرح مي شود

پيشنهاد پيران به سياوش براي گرفتن جريره ، كه ابتدا از دختران افراسياب وگرسيوز سخن            مي گويد و سپس يادي از دختران به ويژه جريره مي كند.

             وليـكن تــرا آن   ســزاوارتـــر           كه ازدامـن شاه جـويـي گمـر

             پـس پرده مـن چـهـارنـد  خــرد            چوبايد تـرا بنـده  بايـد  شمرد

             ازايشان جريره ست مهـتربـه  سال            كـه ازخوبرويـان نـدارد  همـال

            يـكـي دخـتـري هـست آراســته            چـومـاه درخشنده بـا خـواسـته

                                                  ( ج 3 ، ص 240/1422 )

مهركردن نامه ، با مهرهايي كه خاص هرشاه وپهلواني بود و معمولاً با هرگونه مادّة معطّر آغشته مي شد.

            نـهانـدند برنـامه مـهري زمشـك            ازآن پس گذركرد بر ريگ خشك

                                                  (ج3،  ص 560/ 870 )

در داستان خسرو پرويز مشاهده  مي شود كه بر روي مهر نگين شاه را قرار مي دادند ،

          چوعنوان آن نامه بـرگشت خشـك            بـروبـرنـهـادنـد مهري زمـشك

          برآن مهــر بنـهاد  قيـصر نـگـين            فـرستاده را داد و كـرد آفـريـن

                                                 (ج5، ص 1245/ 1335 )

 

با نظراتتون ما را خوشحال کنید÷

انواع سال در جهان

 

انواع سال در جهان

سال خورشیدی

برابر است با 365 روز و 6 ساعت که زمان گردش کره زمین به دور خورشید است. سـال شمسی به مآخذ طلوع و غروب آفتاب حساب می شد اما سال قمری به مآخذ دور قمـــر از راس الحمل بود.

دارای 12 ماه است بایـــن ترتـــــیب : 1-حمــل 30 روز 2-ثـور 31 روز 3-جــــــــوزا 31 روز

 4-سرطان 31 روز 5-اسد 31 روز 6-سنبله 31 روز 7-میزان 31 روز 8-عقرب 29 روز 9-قوس 30 روز 10-جدی 29 روز 11-دلو 30 روز 12-حوت 30 روز. (مجموع ایام سال خورشیدی ایرانی 365 روز است.)

سال قمری یا سال هجری عربی

که آنرا ماه هلالی هم گفتند یعنی مدتی که قمر از هلال یک دور خود را در مدت 29 روز 12 ساعت و 43 دقیقه می پیماید، یک سال قمری 354 روز است.

O مبدأ سال شمسی و سال قمری هجرت رسول اکرم (ص) از مکه به مدینه است که ایـن واقعه مهم را مبدأ این دو تاریخ قرار داده اند.

دارای 12 ماه است به این ترتیب :1-محرم 30 روز 2-صفر 30 روز 3-ربیع الاول 29 روز 4-ربیع الآخر 29 روز 5-جمادی الاول 30 روز 6-جمادی الآخر 29 روز 7-رجب 30 روز 8-شعبان 30 روز 9-رمضان 29 روز 10-شوال 30 روز 11-ذیقعده 30 روز 12-ذیحجه 29 روز .(مجموع ایام سال هجری عربی 354 روز است.)

 سال مسیحی یا میلادی

مبدأ آن تاریخ تولد حضرت مسیح است ، بدین معنا که، 500 سال پس از حضرت مسیح یعنی بعد از تولد مسیح کشیشی به نام ، دنیس کوچک ، سال مسیحی را برابر با سال شمسی آغاز کرد ولادت مسیح ، سه شنبه 25 کانون اول برابر با سال 311 تاریخ اسکندری واقع شده است.

دارای 12 ماه است باین ترتیب: 1-ژانویه 31 روز 2-فوریه 28 روز 3-مـــارس 31 روز 4-آوریل 30 روز 5-مه 31 روز 6-ژوئن 30 روز 7-ژوئیه 31 روز 8-اوت 31 روز        9-سپتامبر 30 روز 10-اکتبر 31 روز 11-نوامبر 30 روز 12-دسامبر 31 روز.

(مجموع تمام سال مسیحی 365 روز است.)

 سال کبیسه

در یک سال عادی 365 روز وجود دارد ولی تعداد روزهائی که لازم است زمین به دور خورشید بگردد به ندازه یک ربع روز بیشتر است. چون تبدیل سال به 365 و یک ربع روز ممکن نیست، ربع روز را در عرض چهار سال جمع می بندیم و آن را یک روز اضافی حساب می کنیم. در نتیجه هر چهار سال یک روز اضافی را در ایران در آخر اسفند اضافه می کنند و در غرب  در پایان فوریه که کوتاه ترین ماه سال مسیحی است اضافه می نمایند.

ممکن است حال بپرسید حال چه لزومی دارد که این یک روز را هم به حساب بیاورند که لزومش از اینجا ناشی می شود که اگر به حساب نیاورند، نگه داشتن حساب چهار فصل مشکل میشود.

سال نجومی

دارای 12 ماه است باین ترتیب : 1-ایت ایل 31 روز 2-تنگوزایل 31 روز 3-اودایل 31 روز 4-بارس ایل 31 روز 5-سیچقان ایل 31 روز 6-تخاقوی ایل 31 روز 7-توشقان ایل 30 روز 8-پیچی ایل 30 روز 9-قوی ایل 30 روز 10-نویت ایل 30 روز 11-لوی ایل 30 روز 12-ایلان ایل 29 روز.(مجموع ایام سال نجومی 365 روز است.)

سال ترکی

دارای 13 ماه است باین ترتیب 1-ایکندی 29 روز 2-اوچونجی 30 روز 3-درطونجی 30 روز 4-بشنجی 29 روز 5-آلتینجی 30 روز 6-یدینجی 29 روز 7-سکینجی 30 روز 8-طوقونجی 30 روز 9-اونونجی 29 روز 10-اون بیرنجی 29 روز 11-حق شاباط 29 روز 12-شیون 29 روز 13-آرام 30 روز.(مجموع ایام سال ترکی 384 روز است.)

راهنمای تبدیل و تعیین تاریخ شمسی و قمری و میلادی

·        طریقه تبدیل و تعیین سالهای شمسی و قمری و میلادی

برای تبدیل سال شمسی به قمری آن را در عدد 11(اختلاف بین روزهای شمسی و قمری)ضرب کرده حاصل ضرب را به 354(تعداد روزهای سال قمری)تقسیم کنید عدد حاصل را با سال شمسی جمع کنید سال قمری به دست می آید.

مثال: 1365 شمسی برابر است با ؟ قمری

15015=11*1365

42=354/15015

1407=42+1365

و برای تبدیل سال قمری به سال شمسی آن را در عدد 11 ضرب کرده حاصلضرب را به 365(تعداد روزهای سال شمسی) تقسیم کنید حاصل را با سال قمری تفریق کنید سال شمسی به دست می آید.

مثال: سال 1407 قمری برابر است با ؟ شمسی

15477=11*1407

42=365/15477

1365=42-1407

·        برای تبدیل سال شمسی به میلادی

عدد 621 را به سال شمسی بیفزايید سال میلادی به دست می آید و از کم کردن همین عدد از سال میلادی سال شمسی به دست خواهد آمد.

به طور کلی هر کدام از ملل برای خود یک نوع مبدأ سال قائل بودند، ولی حساب مدت یک سال روی این اصل بود که علما هیئت و نجوم فلک البروج را به 2 قسمت تقسیم کرده بودند و برای هر کدام از آنها نام نهاده بودند که نمایانگر حساب ماه آنها بود بعد هم یک سال را از حرکت نخستین خورشید از همان قسمت اولی (مثلاً حمل) تا دوباره برگشت آن را به همان محل یک سال می نامیدند.

یا:

سال شمسی را به اضافه 621 کنید سال میلادی شود.

میلادی 1964=621+1343

سال قمری را به 33 قسمت کنید

سال شمسی را بر 42 تقسیم کنید

خارج قسمت و باقیمانده هر دو مساوی شود.

 

مثلا:

40=33:1443،باقی مانده = 23

40=33:1383،باقی مانده =23

آخر سال شمسی را باید در نظر گرفت.

باقیمانده مساوی و خارج قسمت مساوی باشد.

خارج قسمت سال شمسی از سال قمری کم کنید شمسی شود.

و خارج قسمت سال قمری را به اضافه شمسی سال شمسی گردد.

سال یزدگردی

این سال بعد از اسلام مرسوم شد، مخصوص پارسیان بود و مبدأ آن جلوس  یزدگرد بن شهریار در روز سه شنبه 22 شهر ربیع الاول شنبه 11 قمری برابر با ماه (حزیران رومی) یعنی سال 993 رومی یا اسکندری برابر با 16 ژوئن 632 میلادی است که 365 روز حساب می شد و یک روز را در آخر ماه می افزودند و آبان ماه را سی و یک روز می دانستند.

سال رومی یا اسکندری

مبدأ آن روز دوشنبه سال 312 قبل از میلاد یعنی 12 سال شمسی و بعد از وفات اسکندر مقدونی است که مصادف با ابتدای سلطنت سلوکوس نیکاتو جانشین اسکندر است بعضی می گویند چون علمای اسکندریه واضع آن بودند، لذا به این نام مشهور شد و ماههای آن عبارتند از کانون دوم(31 روز) شباط(26 روز) آذار (31 روز) نیسان (30 روز ) ایاز (31 روز) حزیران (30 روز) تموز(31 روز) آب (31 روز) ایلول (30 روز) تشرین اول(31 روز) تشرین دوم(30 روز) کانون اول (31 روز). این ماه ها را عبرانیان متداول نمودند.

سال جلالي

بنا به قول مشهور این را تاریخ ملکشاهی یا سلجوقی یا فارسی می گویند و مبدأ آن روز جمعه دهم ماه رمضان 471 هـ.قمری، مطابق با پانزدهم آذر ماه 1295 رومی و سال 1078 میلادی و 18 روز گذشته از فروردین ماه قدیم سال 458 یزدگردی می باشد.

این تاریخ در زمان ملکشاه سلجوقی مرسوم شد و جمعی از علماء مانند حکیم عمر خیام، ابو المظفر اسفزاری-میمون بن نجیب واسطی خواجه عبدالرّحمن خازنی دعوت شدند و با کوشش عمر خیام تدوین و به تقویم جلالی موسوم گشت.

دارای 12 ماه است باین ترتیب: 1-فروردین 30 روز 2-اردیبهشت 30 روز 3-خرداد 30 روز 4-تیر 30 روز 5-مرداد 30 روز 6-شهریور 30 روز 7-مهر 30 روز 8-آبان 30 روز 9-آذر 30 روز 10-دی 30 روز 11-بهمن 30 روز 12-اسفند 30 روز.(مجموع ایام سال جلالی 360 روز)

 

تشخیص نام سال ها

سابقا به پیروی از تقویم، ترکان ابیغوری برای هر سال نام مخصوصی نهاده بودند که ایرانیان هم سال ها را به همان نام ها می شناختند و در تقویم ها ثبت می کردند و اسامی آنها به قرار زیر بوده:

موش-گاو-پلنگ-خرگوش-نهنگ-مار-اسب-گوسفند-میمون-مرغ-سگ و خوک. این نام ها همان ها هستند که صاحب کتاب(نصاف صبیان آنها را در این رباعی به نظم در آورده است.)

 

موش، بقر و پلنگ و خرگوش شمار     

                                                                              زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار

   وانگاه به اسب و گوسفند است حساب    

                                                                                 همدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

 

اما برای تشخیص این که بر اساس تقسیم بالا هر سالی با کدام یک از این نام ها مطابقت دارد، ساده ترین روش این است که از سال خورشیدی هجری عدد شش را کسر و بعد آنرا بر 12 تقسیم نمائید و سپس برابر عدد باقی مانده که جمعا از عدد 12 کمتر است، از نام موش بشمارید نام سال مطلوب به دست می آید، مثال سال 1344 خورشیدي    1344 تقسیم بر 12 باقیمانده این تقسیم 6 است و ششمین نام در سلسله متوالی نام ها مار است و در عرف می گویند امسال سال مار است.

تشخیص سال کبیسه در سال های میلادی

 برای تشخیص سال های کبیسه میلادی، قاعده کلی این است که ارقام سال منظور را بر عدد 4 تقسیم کنند، اگر باقی ما نده نداشته باشد آن سال کبیسه است مثلا سال 1964 وقتی بر عدد4 تقسیم شود باقی ما نده نخواهد داشت لذا کبیسه است ولی سال 1963 چنین نیست چون پس از تقسیم بر عدد 4 دارای باقیمانده می باشد پس کبیسه نیست.

لکن در طول سال ها  در هر چهارصد سال سه روز را مستثنی می کنند و آن سال هايی است که دو رقم آخر آنها صفر است، چون صفر ها را حذف کنیم ارقام باقی مانده بر چهار قابل قسمت نمی باشد.

گذری بر آرایه ها

«رَدّالعَجزِ عَلَی الصَّدر»

لفظی در اول بیت و جمله ی نثر آمده است همان را به عینه یاهمه تشبیه متجانس آنرا در آخربیت و جمله ی نثر بازآرند.

عصابرگرفتن نه معجزه بود                              همی اژدها کرد بایدعصا

«رَدّالصََّدرَعَلَی العَجُز» برعکس«رَدّالعَجزِ عَلَی الصَّدر»

درالمطلع:بیت اول غزل و قصیده رامطلع وبیت آخررا مقطع میگویند.

طردو عکس:که آنرا تبدیل و عکس نیز گفته اند،یکی از منابع لفظی بدیع که مصراع اول را با تقدیم و تأخیر کلمات در مصراع دوم تکرار کنند که موجب رونق و حسن کلام گردد.

مثال:بوستان بر سرو دارد آن نگاردلستان             آن نگاردلستان بر سرو دارد بوستان

اعناب«لُزوم ما لا یلزم والتزام»

شاعر خودرا به قضد آرایش کلام به آوردن حروف یا کلمه ای ملتزم کند.

مثال:تمایل،جمایل،متمایل،...،هم قافیه کند.

التزام درکمه:شاعر در هر بیت کلماتی از قبیل:آفتاب، سرو، ماه

حذف یا تجرید:شاعر خودرا مقید به آوردن یک یا چند حرف کند،مثلاًحقیده ای بسراید که الف یا حروف نقطه دار نداشته باشد.

 

ذوقافتین:دو قافیه پهلوی یکدیگر آورد.

مثال:ای از مکارم تو شده در جان خبر                   افکنده از سیاست تو آسمان سپر

تشریع:یکی از انواع ذوقافتین استکه نبای شعری بر دو قافیه رساند بطوری که آنرا به هرکدام ختم کنی معنی و وزن و قافیه صحیح باشد.

مثال:ساقیا فصل بهار و موسم گل وقت بستان

                                           جامی بده تا به کی داری تعلّل پیش متان

توشیح:آن است که در اول یا وسط ابیات حروف یا کلماتی مرتب بیاورند که چون بایکدیگر مرجمع کنی بیتی یا جمله ای که متضمن بیان مقصد باشدیا نام و لقب کسی بیرون آید آن نوع شعر را موَشَّح میگویند.

معشوقه دلم به تیر اندره نجست                     حیران شدم کسی نمی گیرد دست

مسکین تن من زپای محنت شدپست                دست غم دوست پشت من خرد شکست

استخراج نام محمد از حرف اول چهار مصراع.

کنایه:

به معنی پوشیده سخن گفتن،در علم بیان عبارتست از :ایراد لفظ و اراده غیر حقیقی آن،به صورتی که بتوان معنی حقیقی آن را منز اراده کرد.

دراصطلاح به دو معنی قریب و بعید باشد و این دو معنی لازم و ملزویکدیگر باشند.گوینده چنان بکار برد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل گردد.

مثال:پخته خوار کنایه از:به معنی تنبل کسی از دسترنج دیگر استفاده می کنند.

دست درازکنایه از:تعدّی و تجاوز      ،      رکیب درازکنایه از:بلند قامت

عنان پیچ:سوارکار ماهر

انواع کنایه:

کنایه قریب:واسطه بین معنی حقیقی و مجازی نباشد.

مثال:بهر کیکی گلیم نتوان سوخت.

به دنبال محمل چنان زار و گریم                که از ناله ام ناقه در گل نشیند

کنایه از:گریه زیاد کردن.

کنایه بعید:واسطه بین معنی حقیقی ومجازی (مکنی به و مکنی عنه)زیادباشد.

مثال:کثیر الرماد:بخشنده

کنایه از جهت دلالت مکنی به به مکنی عنه«از نظر معنای حقیقی»به اقسام زیر تقسیم میشود.

کنایه از صفت:به یکی از صفات شخص اشاره شدکنایه از منفی به صفت دیگر.

مثال:دراز کردن:احمق      ،      تنگ چشم:خسیس      ،      سیه کاسه:بخیل     ،      فراخ کام:آزمند

کنایه از موصوف:یعنی صفتی یا صفاتی ذکر کنند و موصوف را کنایه کنند.

سلطان جنگل:شیر      ،      یل سیستان:رستم      ،      شجاع ارغوان تن:کنایه از مریخ    ،

عروس ارغنون زن:زهره      ،      دشت سواران نیزه گذار:صحرای عربستان

کنایه از فعل:یعنی فعل یا مصدری یا جمله ای در معنای فعل یا مصدر دیگر بکار رفته باشد.

درکوزه نقاع کردن:فریب دادن      ،      بخپه به روی افکندن:رسوا کردن

سرکیسه به بند گندنا بندبند:بخشندگی      ،      باددر قفس کردن:کاربیهوده

پیرهن دریدن:بی تابی کردن      ،      کمر بستن :آماده ی کاری

اقسام دیگر کنایه(براساس پو شیدگی)

تلویج:در لغت اشاره به دور و اصطلاحاً کنایه ای گفته میشود که واسطه ی بین مکنی به و مکنی عنه دور باشد.

مثال:به دوغ افتادن:فریب خوردن      ،      سر کیسه به بند گندنا بستن:بخشندگی

فقع گشودن:لاف زدن

در آ مدی بر ادبیات نمایشی

در آ مدی بر ادبیات نمایشی

دکتر محمّد رضا شفیعی کدکنی

شعر نمایشی عبارت از شعری است که در آن به تصویر و تجسّم حادثه ای تاریخی یا خیالی از زندگی انسان پرداخته می شود و شاعر هیچ گونه دخالتی در آن حادثه ندارد.

در شعر نمایشی به هر حال انسان در پیوندی که با زندگی و طبیعت دارد مطرح است.

وظیفه اصلی نمایش بیان حادثه و تحلیل اشخاص است.همیشه یک حادثه ی اصلی وجود

دارد که حوادث فرعی برای تصویر بیشتر و بهتر آن حادثه به وجود می آیند (اکشن)و

آنچه به کمک این حادثه اصلی می آید انتریگ خوانده می شود؛ گر چه گاهی این دو را

مترادف یکدیگر به کار برده اند.از قدیم برای حادثه اصلی (اکسیون) شرایطی قائل بوده –اند که در تاریخ تحوّل درام تا قرون اخیر اعتبار خود را حفظ کرده است.این شرایط عبارت ان از

:1.وحدت (یک موضوع و یک حادثه بر سراسر درام حاکم باشد) که البته این شرط در همه ی آثار

رعایت نشده است.2.پیوند منطقی حوادث و ...

تقسیم هایی که از ادب نمایشی در ملل غرب شده،بیشتر در حدود تراژدی و کمدی و درام است که به اختصار می توان در باب آنها چنین توضیح داد:1.تراژدی،تصویر ناکامی اشخاص بر جسته است

از جهتی با حماسه پیوند دارد واز گذشته اسا طیری یا تاریخی سر چشمه می گیرد و گاه دوری زمان

جای خود را به دوری مکان می دهد.هنرمند به جای آنکه از گذشته های دور (خواه تاریکی،خواه اساطیری) سخن به میان آورد،از مکانی دور در زمانی نزدیک سخن می گوید.این که در تعریف تراژدی گفته اند:قهرمانان آن در پایان دچار مرگی دلخراش می شوند،به این معنی است که مرگ قهرمانان نتیجه ی اجتناب نا پذیر تضادها و تلاشهایی باشد که مسیر داستان آن را به وجود می آورد

هر تراژدی- در آن سوی غمی که تصویر می کند-نشان دهنده ی فتحی دیگر استکه در خواننده شور و هیجان می آفریند.

ریشه ی کلمه تراژدی به معنی آواز بز است(یونانی:تراگودیا)که در تعبیرات مفسّران اسلامی ارسطو

(مانند ابن سینا) به گونه ی طراغودیا در آمده است،گویا از ترانه ای سرچشمه می گیرد که یونانیان قدیم،هنگام مراسم قربانی دیونیزوس یا در سوگ او می خوانده اند.علاوه بر وحدت های سه گانه (زمان،مکان،داستان) در تراژدی از طرز بیان موزون و سنگشن و موضوعات برجسته (سرنوشت و مسائل ادبی) باید کمک گرفت.

2.درام،در اصل به معنی کاری است که انجام می شود و در همین مناسبت به معنی مطلق نمایش و تئاطر به کار می رود ولی در کنار تراژدی و کمدی به معنی نمایشی است که بنیاد آن بر تعارض یا تضاد است و همه نوع صحنه (شاد و غمگین) در آن ممکن است در کنار یکدیگر قرار داشته باشد.

درام،کوششی است برای نشان دادن شکل عادی زندگی.از اویل قرن نوزده این نوع نمایش ها فزونی

گرفت.بسیاری از تعزیه ها و تقلید های ایرانی را می توان در حوزه ی مفهومی این اصطلاح قرار داد.گفته اندیک درام خوب سه کار می کند:سرگرم می کند؛چیزی می آموزد؛و حالی بر می انگیزد.

3.کمدی،تصویر عیوب یا رذیلت های اخلاقی است؛به گونه ای مه مایه ی خنده باشد.از نظر این که عامل اساسی در خلق کمدی،نفسانیّات انسان و غرایز اوست از قبیل بخل و حسد و عشق،با تراژدی گاه به هم نزدیک می شوند.به گفته ی یکی از ناقدان،آن جا که کمدی پایان می گیرد،تراژدی آغاز می - شود.یکی از مشکلات بحث در کمدی این است که بدانیم«مضحک»یا «ضحک» (=خنده)چیست.

بیشتر بر این عقیده اند که خاستگاه طبیعی آن،تضاد میان دو امراست؛امّا هر تضادّی خنده آور نیست.

بیشتر با شرایطی که در کتب نقد ادبی فرنگ در باب شعر نمایشی (به طور کلّی ادب نمایشی) جلوه –ای ندارد،مگر این که از بعضی شرایط شعر نمایشی صرف نظر کنیم و هر نوع شعری را که تصویر گر حادثه ای باشد از مقوله ی شعر نمایشی بدانیم،در آن صورت بسیاری از داستان های  عاشقانه ی ادبیّات ما (حتی داستان های غیر عاشقانه) می تواند توسعاً در مقوله ی شعر نمایشی قرار

گیرد و بسیاری از داستان های شاهنامه از نمنه های عالی تراژدی به حساب می آید؛مانند داستان رستم و اسفندیا،رستم و سهراب و سیا وش که بیشترین شرایط تراژدی را به معنی عالی و جهانی آن دارا هستند.

در اواسط عصر مشروطه کوشش میر زاده ی عشقی در«سه تابلو مریم» و نمایش نامه ی «کفن سیاه»از اولین اقداماتی به شمار می رود که شعر فارسی را به حدود تجربه های بیان نمایشی نزدیک

کرده است و پس از کوشش های نیما یوشیج (چه در «افسانه» و چه در«مرغ آمین») قدم هایی است در این راه.شاید توفیق آمیزترین کوشش ها در راه گونه ای از شعر نمایشی،کوشش های م.امید

باشد.در شعر هایی از نوع:«کتیبه»،«شهر سنگستان»،«مرد و مرکب» - که بیش ترین صبغه را از خصایص شعر نمایشی دارد- نوعی از ادب منظوم ما- که از عصر صفویّه سابقه دارد و تعزیه خوانده می شود- گونه ای دیگر از شعر نمایشی است.

اصولاً هنر نمایش در ایران- در قیاس با یونان و ملل اروپا- بسار ابتدایی و اندک مایه است.شعر نمایشی نیز همین حالت را دارد.جای هر گونه تجربه ای در این راه،هم چنان خالی است.

بانک سوال- شامل بیش از هزار سوال ادبیات

امیدوارم مجموعه زیر مورد استفاده تان واقع گردد.

هزار سوال بخش اول

هزار سوال بخش دوم

هزار سوال بخش سوم

هزار سوال بخش چهارم

هزار سوال بخش پنجم

هزار سوال بخش ششم

هزار سوال بخش هفتم

 

معرفی و گزیده ای از آثار نویسنده

 

علی حسینی نویسنده و شاعر خراسان جنوبی که در آذر ماه 1350 در شهر مود، از توابع شهرستان بیرجند دیده به جهان گشود تحصیلات مقدّماتی را در زادگاهش گذراند .

در سال 1370 در تربیت معلّم شهید باهنر بیرجند ادامه تحصیل داد و به استخدام آموزش و پرورش

در آمد و پس از آن موفّق به اخذ لیسانس ادبیّات و کارشناسی ارشد در رشته زبان و ادبیّات فارسی از دانشگاه بیرجند گردید . مؤلّف کتاب مشاهیر و شعرا در دوره ی راهنمایی ، شیوه های درست املا و نگارش و از وی مقالات متعدّدی از قبیل ؛ تمدّن و مدنیّت در شاهنامه ، اخلاق ، حماسه ، علوم پزشکی در شاهنامه ، تعلیم و تربیّت درادب فارسی ، زهد در ادبیّات فارسی،نیم نگاهی به اسوه کائنات ، داستان فرود ، پژوهش در آثار جلال آل احمدو ... به چاپ رسیده است و اکنون به عنوان مدرّس دوره های کوتاه مدّت فرهنگیان ، استاد آموزشکده فنّی مهندسی سما، دبیر مدرسه نمونه شهید مطهّری بیرجندوعضو انجمن علمی ادبی استان  به انجام وظیفه مشغول می باشد .

آن شب که دل به غربت خود خون بصر نمود

                                                               آینه وار دل بشکست و اثر نمود

خورشید در پناه نگاهم ظهور کرد

                                                              دل زورق از تبار خروشان عبور کرد

شب ، تار و در وادی ایمن زکوی طور

                                                           باری دگر ، موعد دیدار به تور کرد

در هر نفس که می تپید اندر وصال نور

                                                          پر سوز تر گدازه ای از عشق ظهور کرد

امشب به قصه های دلم گوش می کنی

                                                           در شعله ی فروغ چه خاموش می کنی

آتش چنان به بال و پرم شعله می کشد

                                                          کز التهاب هر رگم نوا زبانه می کشد...

 

بخشی از نوشته های کتاب شیوه های درست املا و نگارش تألیف : علی حسینی

مقدمه:

خدایا  جهان پادشاهی توراست                  زماخدمت آید خدایی توراست

      خدای را شاکریم که توفیق داد تااین مجموعه که گامی در جهت اعتلای فرهنگ وادب مرزوبوم در نگارش وآموزش صورت صحیح  نوشتاری است به دوستداران علم و  ادب تقدیم کنیم .

آب دریا را اگر نتوان کشید                            هم به قدر تشنگی باید چشید

                                                                                             (مولانا)

    واژه ی انشا از خلق کردن و ابداع می آید ، یعنی آفریدن متفاوت و به تعبیر قرآن آفرینش با روح، وقتی که اثر روح داشته باشد چند ویژگی دارد :1- زایا ، 2- اثر بخشی، 3- طنین .

 املا؛ واژه ی عربی به معنی پرکردن  ودیکته ؛کلمه فرانسوی ودر فارسی به معنی ، از برنویسی است.

    درس املا، از مهم ترین و پابرجاترین درس هایی است که از آغاز در "شورای عالی

آموزش و پرورش" آن هم برای تمام پایه ها و سطوح تحصیلی، تصویب شده است.
   بی شک این مصوبه بیانگر اهمّیّت املا و درست نویسی در زبان و ادبیات فارسی است و تأکید بر این که دانش آموزان باید در طول تحصیل، یادگیری و نوشتن، ضابطه مند

گردند. این درس جزئی از مجموعه ی درس زبان وادبیات فارسی و عضوی از آن پیکره

است.

    امید است مورد توجه عزیزان  قرار گیرد .هرگونه کاستی را که در این مجموعه می بینند

بدون اغماض یاد آوری نمایند تا ان شاءا...  در رفع آن بکوشیم ومنت  دار آنان باشیم.

مراحل انشا نویسی

انشا سه مرحه دارد: 1- پیش از نوشتن، 2- هنگام نوشتن ، 3- پس از نوشتن.

پیش از نوشتن چه باید کرد؟

    از کوزه همان تراود که در اوست ، ذهنی که هیچ ندارد نتواندبگوید قدم اصلی سرشار کردن ذهن است.

 چه کنیم تا ذهن سرشار شود ؟

- متنی در اختیار دانش آموزان بگذاریم تا بخوانند و آمادگی یابند.

- تعدادی سؤال طرح کنیم .

- کلمات متشابه ، متضاد بنویسند .

- و...

در هنگام نوشتن

- ممکن است دانش آموز به بن بست رسیده باشد ونتواند شروع کند می توان بگوییم؛خط بکشد، یک بیت به او بگوییم ، چند کلید واژه به او بدهیم ، خودمان با آن ها بنویسیم و یا دفتر هایشان را با یکدیگر جابه جا کند.

پس از نوشتن

- یک رابطه ی عاطفی با او برقرار کنیم ، تشویقش کنیم ،جمله ی ازاو روی تخته بنویسیم یا انشایی ها را به عنوان انشا هفته انتخاب کنیم .

برای آموزش بهتر نوشتن باید انواع نوشته ها را بشناسیم.

   طبقه بندی انواع نوشته ها به فراخور هدف ، مخاطب، موضوع وپیام .ویژگی هایی دارد که به چند اعتبار طبقه بندی می شود :

- به اعتبار زبان و بیان ( علمی ، ادبی، اداری، روزنامه ای ، گفتاری و کودکانه )

- به اعتبار محتوا و موضوع ( دینی ، مذهبی، ادبی،هنری، سیاسی ،اجتماعی ،فلسفی، عرفانی،تعلیمی، اخلاقی ،ورزشی و...)

- به اعتبار قالب (انشا، قطعه ادبی، مقاله، داستان ، گزارش، فیلم نامه ،

 نمایش نامه،نامه و ...) 

- به اعتبار مخاطب ( دانشگاهی ، دانش آموز ، عمومی، کودکانه )

 

 

 

انشا، گفتار به نوشتار

    « سخن گفتن جزء انشا است و لازمه ایجاد خلاقیت در نوشتن می تواند همین باشد که گره زبان ها را بگشاییم و فرصت هایی برای سخن گفتن فراهم بیاوریم » (دکتر سنگری)

برای نوشتن کافی است آنچه می خواهیم به زبان بیاوریم بعضی حاصل فکر خود را روی کاغذ بنویسیم

اما به چند نکته توجه داشته باشیم :

- کلمات شکسته بکار نبریم .

- از تکرار بپرهیزیم.

- مطالب زاید را حذف کنیم .

- تا می توانیم رسا و واضح بنویسیم .

تمرین : گفتار و نوشتار

از دانش آموزان بخواهیم :

- مطالب دانستنی ، علمی ، حکایت، داستان کوتاه یا خاطره در کلاس بیان کنند.

- چند کلمه با توجه به گویش روزانه و معمولی خود بگویند سپس معادل نوشتاری آن را بنویسند.

- معادل گفتاری بعضی کلمات را در گویش رایج استان یا منطقه مقایسه کنند.

- در مورد اولین روز آمدن به مدرسه خود سخن بگویند سپس آن را روی کاغذ بنویسند.

بازگردانی

- مضمون و هدف اصلی حکایت ، شعر و ... بدون هیچ دخل و تصرف به نثر برگردانده شود.

- برای برخی از واژگان ،معادل مناسب و امروزی آن را نوشت. مثال:  بالین        بستر

 - برخی از کاربرد های دستور تاریخی با توجه به دستورزبان امروز ،معادل سازی شود .

- در برخی از موارد در ارکان دستوری جابه جایی مختصری انجام شود.

- به جای تعبیرات و اصطلاحات وکنایات معنی آن ها آورده شود.مثال : ساغر کشیدن : شراب خوردن.

باز نویسی :

    جمله را با مقداری توضیح همراه کنیم .

در مقایسه متن اصلی با بازنویسی شده در می یابیم:

- زبان نوشته را ساده امروزی همسو با زبان معیار باشد .

- وقایع را بازسازی کنیم

- داستان را به کمک توصیف چهره ها و قایع و حوادث شاخ و برگ دادیم.

در هنگام بازنویسی به چند نکته توجه شود:

- پیام اصلی و ارزشمند اخلاقی، اجتماعی، عرفانی و انسانی متن حفظ شود.

- متون بازنویسی را از میان متون باارزش ادب گذشته ، انتخاب کنیم .

- نشانی و مأخذ دقیق متن بازنوشته را ذکر کنیم.

- اَمانت را در نقل محتوا و پیام ، رعایت و در صورت امکان پیام های امروزی را درآن بگنجانیم .

- اگر متن اصلی ،شعر است ؛ می توانیم بخش های زیبا و هنرمندانه را عیناً نقل کنیم .

بازآفرینی :

      با یک مطلب یک چیز جدید می سازیم ، با یک مثل ، یک داستان جدید می سازیم. مثال: اخوان ثالث، شعر معروف خود ( کتبه) را باالهام از یک ضرب المثل عربی « اَطمَعُ مِن قالب الصَّخره» ( طمع کار تر از کسی که سنگ را برگرداند یک طرف سنگ نوشته شده بود« اَطلَبَنی انفَعَکَ» و طرف دیگر «رُبِّ طَمَعَ یَهدی اَلی طَبَعَ» « چه انسان های طمع کار که گرفتار سختی می گردند» )

داستان:

   روایات مرتب ، منظم و حوادث ( این حوادث می تواند ، ذهنی یا عینی ، درونی یا بیرونی باشد.)

ارسطو: داستان ترکیب وقایع.

داستان نقل واقعه ای ، تاریخی یا ساختگی است.

خصلت بارز داستان این است که مارا وادار کند که بخواهیم بدانیم بعد چه اتفاقی می افتد.

1- داستان نوول Novel  ( کوتاه) ،2- داستان طولانی (رمان)

ویژگی داستان:

- داستان ، شالوده ی هر اثر روایتی و نمایشی خلاّق است.

-حداقل از سه واقعه تشکیل شود، زمان وقوع این حوادث باید با هم متفاوت باشد ، را بطه وقایع از کیفیت علّت و معلولی برخوردار باشد.

- شک و انتظار که خواننده را وادار می سازد که از خود سؤال کند که آخرش چه خواهد شد.

- وسیله انتقال آداب، رسوم و سنن، انتقال دهنده ی احساسات بشر .

- هم سرگرم کننده و هم آموزنده.

- به جای قهرمان سازی، شخصیت پردازی شود.

- ساختار علّت و معلول.

- طرح داستان ، رشته حوادث و رویداد ها است.

- درون مایه . پیام داستان که روح حاکم بر داستان می باشد باید به سوی هدفی که مورد نظر نویسنده است سوق دهد.

عناصر داستان :

- طرح داستان ، رشته حوادث یا رویداد های مربوط به علّت و معلول است، که خواننده با توجه به طرح و هسته ی داستان به توالی منطقی و نتایج علّت و معلول پی برد.

- جدال : مثال  : جدال انسان یا طبیعت و سرنوشت

- حادثه.

- زاویه دید راوی داستان.

-شخصیت پردازی.

- خیال پردازی.

- زمینه ؛ توصیفی که نویسنده می تواند شخصیت ها ، قضا و مکان و زمان را به خواننده بهتر نشان دهد.

طرح داستان ، داستان های رمزی ، نمادین و نمایش نامه نویسی

   همه ی دانش آموزان معمولاً داستان های زیادی از دیگران شنیده اند با توجه به رشد روحیّه ی خیال پردازی می توان از این توانایی استفاده کرد.

   داستان های رمزی :با استفاده از تخیّل و آوردن شخصیّت های غیر انسانی ذهن ما را وا می دارند تا شبیه آن را در جامعه و اطراف خود پیدا کنیم .

رعایت زاویه دید ، فضای داستان ، شخصیت ها، درون مایه ی داستان و...لازم است.

تمرین :

گروه های دانش آموزان به ترتیب یک جمله به جمله ی زیر اضافه نموده و این کار حداقل سه دور در گروه خود دنبال نمایند به طوری که هرفرد ادامه ی جمله ی نفر قبل از خود را برای بیان یک داستان کامل نماید ودر آخر چنانچه داستان به مفهوم کاملی نرسداین کار ادامه می یابد.

جمله : شب تاریک فرارسیده بود و....

 

 

 

انواع داستان، رمان  از نظر محتوا :

- رمان حوادث : مبتنی بر حوادث گوناگون باشد . مثل رمان روبینسون.

- رمان تخیلی.

- رمان واقعی : شخصیت ها واقعی ، حواث واقعی، نویسنده با شیوه ذهنی به واقعیّت

نمی نگرد . مثل : جنگ و صلح ، اثر تولستوی.

- رمان علمی : به شیوه ذهنی به طرح پیش بینی ها و حدسیّات علمی می پردازد. مانند : ایزاک آسیموف

در داستان نهر معجزه آسا از کوچ کردن افراد تا حد باکتری.

- رمان شخصیّت : که در آن بیشتر چرا ها مطرح می شود نه حوادث مثل : بوف و کور اثر صادق هدایت.

- رمان پلیسی.

- رمان گوتیگ: درآن سِحر و جادوگری ،هراس ووحشت آمیخته باشد مثال :قصرهایی که درآن استخوان مردگان روی هم انباشته شده و جادوگر شیطان صفت.

- رمان پیکارِسک : آمیخته به هجو و طنز و اغلب شرح زندگی آدم خانه به دوش و بی سرو پا از طبقه تهی دست، اولین بار در اسپانیا .

- رمان تاریخی: اغلب عصر و دوره ای تصویر می شود که دو عامل فرهنگی با هم در کشمکش

هستند، فرهنگی که در حال مردن است و فرهنگی که در حال زاده شدن است. اشخاص گاهی حقیقی ،گاه خیالی هستند و گاه فاقد شخصیّت. مانند: قصه دو شهر  اثر چارلز دیکنز انگلیسی.

- رمان انتقادی اجتماعی :مانند مدیر مدرسه اثر جلال آل احمد.

- رمان تبلیغی : مانند رمان ساگا فامیلی در مورد خاندان نامدار.  

گزیده ای از مباحث املا

بایدهاونباید های املا

1-حدّ فاصل واستقلال دستوری هرکلمه، بایدحفظ گرددوهرکلمه مستقل،جدا از کلمه دیگر نوشته شود؛یعنی:

 

بنویسیم

ننویسیم

دانش سرای عالی

وزارت فرهنگ

هیچ کس

نگاه داشتن

عرض کردن

فرمانداری کل

ارجاع کرد

دانشسرایعالی

وزارتفرهنگ

هیچکس

نگاهداشتن

عرضکردن

فرمانداریکل

ارجاعکرد

 

مثال_کلمه های «را»،«ای»،«تو»،«یک»،«که»«چه»(حرف ربط و حرف ندا و ضمیروصفت شمارشی و صفت پرسشی وتعجبی )،«این»،«آن»(صفت اشاره)

رانباید به کلمه دیگر چسباند؛یعنی:

بنویسیم

ننویسم

دوست را

ای دوست

یک روز

تو را

که را

چه گویم

چه کار کنم

این کار

آن کس

دوسترا

ایدوست

یکروز

ترا

کرا

چگویم

چکارکنم

اینکار

آنکس

 

-2- می وهمی جدا از فعل نوشته می شوند؛یعنی:

به مثال های صفحه بعد توجه کنید

 

 

بنویسیم

ننویسیم

می گوید

می خواند

همی گفت

همی رفت

می زد

میگوید

میخواند

همیگفت

همیرفت

میزد

 

3-«بی»دوگونه است:

الف)حرف اضافه به معنی «بدون»،که مثل «به»حرف اضافه جدا و با فاصله بین کلمه ای نوشته می شود؛

یعنی_بی تربیت، نمی توان به تربیت رسید

_بی نظم وترتیب هیچ کاری پیش نمی رود.

_بی کار نمی توان به موفقیت رسید

ب)پیشوند منفی که بر سر اسم یا ضمیر می آیدوصفت مرکب می سازد،وبایدپیوسته نوشته شود؛همچون:

_خداوند بنده تن آسا وبیکار را دوست ندارد.

_بیدلی در همه احوال خدا با او بود            او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد(حافظ)     

_بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                      باده از جام تجلی صفاتم دادند(حافظ)

3-«ها»ی علامت جمع،نباید پیوسته نوشته شود؛یعنی:

بنویسیم

ننویسیم

گل ها

باغ ها

کتاب ها

آن ها

گلها

باغها

کتابها

آنها

 

4-«هم»(حرف ربط)از ما قبل ومابعد خودجدا نوشته می شود؛همچون:

بنویسیم

ننویسیم

هم خواند هم نوشت

هم قول داد هم عمل کرد

همخواند همنوشت.

همقول داد همعمل کرد

5-کلمه مرکب «اولی تر» چون به این صورت در فارسی رواج یافته به همین شیوه نیز نوشته می شود.

نباید این کلمه به این شکل نوشته شود.«اولاتر»

6-وقتی پس از حرف صامت «ی»،مصوت کشیده و بلند «ـِ ی=I»بیاید،هردو حرف به صورت «یاء»(یـ=ی)

نوشته می شوند؛یعنی:

بنویسیم

ننویسیم

بوییدن

موییدن

روییدن

نیین(از نی)

پایین

چایی

نایین(نام محل)

بوئیدن

موئیدن

روئیدن

نئین

پائین

چائین

نائین

 

7-بعضی کلمه ها وقتی که مضاف یا موصوف واقع شوند قاعده اسم های مختوم به«الف»در فارسی درموردآن ها جاری می شود:

 

بنویسیم

ننویسیم

ابتدای کار

انتهای راه

املای درست

بیضای فارس

اقتضای وقت

ابتدا ء کار

انتهاء راه

املاء درست

بیضاء فارس

اقتضاء وقت

 

 

 

انواع واژه در زبان فارسی

 

واژگان نوشتاری

زبان شناسان، واژگان هر زبان را متشکّل از همه ی واژه های زنده ای می دانند که در حافظه ی زبانی سخنوران آن وجود دارد و آن ها با استفاده از آن واژه ها همه ی مقاصد خود را اعم از ارتباطی روزمره، حرفه ای، علمی، فنی، دینی، هنری و ادبی به نحوی مطلوب بیان می کنند.

هر یک از ما، مجموعه ای از این واژگان کلّی را در ذهن داریم و آن ها را به کار
می بریم و اگر فرد دیگری از این واژه ها استفاده کند، آن ها را درک می کنیم. به این مجموعه «واژگان فردی» می گوییم. هر فردی اعم از معلّم، دانش آموز، و... دو نوع واژگان فردی دارد:

واژگان تولیدی و واژگان ادراکی

    واژگان تولیدی واژه هایی اند که یک کودک یا بزرگ سال در گفتن و نوشتن به کار
می برد و واژگان ادراکی واژه هایی اند که انسان در شنیدن و خواندن از آن ها استفاده می کند. واژگان تولیدی همواره زیرمجموعه ای از واژگان ادراکی است؛ زیرا همیشه تعداد واژه هایی که انسان به کار می برد از تعداد واژه هایی که می فهمد، کم تر است.

  واژگان تولیدی به دو دسته ی واژگان گفتاری و نوشتاری و واژگان ادراکی به دو
دسته ی واژگان شنیداری و واژگان خوانداری تقسیم می شوند. کودکی که هنوز به مدرسه نرفته است کم وبیش دارای واژگان خوانداری است ولی واژگان نوشتاری او صفر است. با وارد شدن کودک به مدرسه و یادگیری خواندن و نوشتن، درک واژگان خوانداری و تولید واژگان نوشتاری شروع می شود. هرچه مطالعه و خواندن فرد فزونی بگیرد، واژگان خوانداری او افزایش می یابد و هرچه فعالیّت های نوشتاری فرد بیش تر شود، واژگان نوشتاری اش افزایش می یابد.

از میان انواع واژگان فردی، واژگان نوشتاری از ویژگی خاصّی برخوردار است که به آن «جا افتادگی» یا «تثبیت شدگی» می گوییم. این اصطلاح به این معناست که واژگان نوشتاری از انواع سه گانه ی دیگر (گفتاری، خوانداری و شنیداری) جا افتاده تر و تثبیت شده تر است؛ زیرا شخص، هم گفتن و نوشتن آن ها را می داند و هم اگر آن ها را بخواند و بشنود، معنایش را در می یابد. حال آن که انواع سه گانه دیگر چنین نیستند؛ زیرا واژه های بسیاری ممکن است در گنجینه ی واژگان خوانداری و شنیداری باشد که هرگز آن ها را در گفتن و نوشتن به کار نبریم.

در واقع، واژگان نوشتاری نزدیک به هسته ی مشترک واژگان دیگر است. به همین علّت، برخی محقّقان معتقدند باید برای جمع آوری فهرست واژگان پایه، واژگان نوشتاری را اساس کار قرار داد از واژگان خوانداری در درجه ی دوم استفاده کرد.

 

 

عشق در ادبیات

عشق چیست و چرا؟

از ديدگاه عرفا، عشق يك وديعه الهي است، امانتي الهي كه خدا فقط بر دوش آدمي نهاده است و از ديد عرفا، دليل آفرينش هستي، عشق است و اساس هستي، عشق است.

خداوند مي‌فرمايد، من يك گنج مخفي بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، دوست داشتم مرا ستايش كنند و ستايش‌كنندگاني داشته باشم و انسان‌ها را آفريدم كه ستايشم كنند.

همان‌طور كه ديده مي‌شود، هستي بر دو ستون محبت و معرفت بنا نهاده شده و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و دو بال پرواز انسان هستند.

خداوند مي‌گويد هيچ موجودي حاضر به پذيرش امانت عشق نشد؛ ولي انسان آن را به دوش كشيد؛ چرا كه انسان آن‌قدر محو جمال خدا شده بود كه بدون درنظر گرفتن پيامدهاي بعدي آن، عشق را پذيرفت                                       

بنابراین با توجه به ازلي و قديمي بودن عشق، واینکه عشق از مفاهيم بسيار مهمي است، بنابراین در عرفان و ادبيات ما این واژه بسيار ديده مي‌شود،

عشق‌ در ادبيات‌ منظوم‌ فارسي‌ دو جلوه‌ ي بزرگ‌ دارد كه‌ جلوه‌ ي نخستين‌ آن‌عشق‌ جسماني‌(انسـانـي‌) و جلوه‌ ي دومين‌ آن‌ عشق‌ عرفاني‌ (روحاني‌) است‌.

در ادبيات‌ فارسي‌ عشق‌ در نوع‌ اول‌ ابتدا درمثنويهاي رودكي‌ جلوه‌ مي‌ كند و بعدها در مثنويهاي نظامي‌ به‌ اوج‌ خود مـي‌ رسد. اما شـاعراني‌ كه ‌بيشتر از عشق‌ عرفاني‌ سخن‌ گفته‌ اند يكي‌ سنـايـي‌ است‌ و ديگري عطـار نيشـابوري، كـه‌ اين‌ نوع‌ شـعر در زمان‌ عطار به‌ كمال‌ و در دوران‌ مولانا به‌ اوج‌ خود مي‌ رسد

عشق از دیدگاه سعدی

عناصر و مظاهري كه در غزل‌هاي سعدي وجود دارند، نشان مي‌دهند كه عشق سعدي،عشقي ملايم و طبيعي در حد و اندازه زن و مرد بوده و رنگ انحرافي نداشته است عشقی که از نگاه سعدی مطرح می‌شود دلیل خلقت و اساس هستی است. این عشق، دیده ما را سیر و جان ما را سیراب می‌کند و چشم زیبایی بین به ما می‌دهد و باعث می‌شود که همه هستی را دوست داشته باشیم.از این روست که سعدی می‌گوید:

«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

                                   عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»

 

به نظر سعدي عشق بوي آشنايي, اميد وصال, عامل حيات و برتراز عقل است . از اين رو اگر دل آدمي از عشق خداوند تهي باشد, او نه تنها انسان نيست, حيوان هم نيست. بلکه در پايه جماد است:

هرآدمي که بيني از سر عشق خالي                                                        
                                        در پايه جماد است, او جانور نباشد

سعدي عشق را فراتر از عقل و گستره آنرا گسترده تر از حوزه عقل و انديشه, و آن را به سان شير قوي پنجه اي مي داند که تمام عرصه ها را در هم مي نوردد و برقله پيروزي مي ايستد و با صداي رسا فرياد برمي آورد که مشکل رنج و بلا و مصيبت در برابر من بي معناست.

وي درباره استيلاي عشق بر عقل چنين مي سرايد:

چو عشق آمد از عقل دگر مگوي                                              
                                      که در دست چوگان اسير است گوي                                                 

درست است كه سعدي از عشق زميني مي‌گويد؛ ولي مي‌گويد، عشق من ازلي است و از ازل در نهاد من نهاده شده است و همان‌طور كه عرفا مي‌گويند، عاشق شدن بر خلقت ما مقدم است.

•       مضامين عارفانه عشق حقيقي در كليات سعدي كم نيستند. غزل‌هاي سعدي درعين عاشقانه بودن، رنگ عارفانه‌اي دارد

•         بخش عظيمي از عشقي كه سعدي از آن سخن گفته، در عشق عرفاني ريشه دارد؛ هرچند عشق او زميني است؛ اما اين عشق به قدري زيبا و پاك است كه به عشق آسماني پهلو مي‌زند و همان ويژگي‌هايي كه در عشق آسماني ديده مي‌شود، در عشق زميني سعدي هست؛ گويي عشق را از زمين بركشيده و از خاك بر افلاك كشانده است.

با اين همه، سعدي به شاعر عشق و تغزل، شهرت دارد (نه به شاعر عرفان و تصوف)و درست همين است كه او را نبايد عارف و صوفي خواند اگر چه در قرني كه او مي‌زيسته عرفان و تصوف، رواجي روزافزون داشته و جامعه‌ آن روز، جامعه‌اي عرفان‌گرا بوده است. عرفان سعدي، بيشتر با اخلاق، در آميخته است

*    عشق در نظر فردوسی یک واقعیت جسمانی و انسانی است، این عشق نه تنها در روابط انسان‌ها قابل احساس است بلکه در دنیای غیرجاندار هم دیده می‌شود، همین دید عاشقانه فردوسی است که به همه چیز سرایت می‌کند و هر چیز بیجان را زندگی می‌بخشد.

*     بنابراین فردوسی با یک دید جاندار انگارانه بیجان‌ها را جان می‌بخشد و سپس به آنها شخصیت می‌بخشد و رابطه عشقی را بین آنها برقرار می‌کند عشق از نگاه فردوسی یک واقعیت انسانی است که در تن انسان تجسم می‌یابد

*    عشقی که فردوسی سخن می‌گوید یک عشق زنده و مثبت و سودمند است.برای تن و جان انسان شادی و لذت می‌آورد وعشقی است زمینی که بیشتر با دید غربیان درباره هم‌آغوشی و هم‌خوابگی این عشق نزدیک است و این عشق فردوسی  هنوز دچار مرداب‌های عرفانی نشده است

*    فردوسی نمی‌خواهد درباره چیستی عشق سخن بگوید و یک امر محسوس جسمانی را دچار مباحث نظری کند، همان واقعیت لذیذ جسمانی را که می‌بیند توصیف می‌کند و آن را عشق می‌داند

*    عشق در نظر فردوسی زبان تن است بنابراین موقعی که این زبان تن با گفتار توصیف می‌شود باید گفتار بتواند به این زبان تن معنویت بخشد. در حقیقت سخن گفتن فردوسی درباره این هم‌آغوشی‌اش، اعترافی است که هیچ شاعر ادبیات فارسی در کارنامه‌اش چنین اعترافی نکرده است.

عاشق شدن کاووس به سودابه،

                        عاشق شدن سودابه به سیاووش،

                                                             داستان رودابه و زال، منیژه و بیژن

عشق از دیدگاه عطار نیشابوری

پير اسرار، عـارف‌ نكوسيرت‌ و خوب‌ كردار آن‌ شـاعر نيك‌ گوي و نـغز گفتـار فريدالدين‌ محمد عطـار در سـال ٥٤٠ ه‌. ق‌ در نيشــابور بــه‌ دنيــا آمد. پدر و مــادرش‌ هر دو اهل‌ زهد و تقوي بودند. در كودكــي‌ و جوانـي‌ بـا علم‌ و ادب‌ آشنـايـي‌ يـافت‌. ظـاهرا شــغلش‌ دارو فروشــي‌ و طبــابت‌ بوده‌ است‌. چون‌ از ثروت‌بــهره‌ اي داشت‌ هرگز نــاچـــار نشد كـــه‌ شـــعر را وسيلـــه‌ كسب‌ روزي و امرار مـــعـــاش‌ خود قرار دهد.

فريدالدين‌ عطـار قسمتـي‌ از عمر خود را بـه‌ رسم‌ سـالكــان‌ طريقت‌ در سفر گذرانيد تــا آن‌ گــاه‌ كــه‌ بــه‌ خدمت‌ شيـخ‌ مجدالدين‌ بـغدادي رسيد و در طول‌ سـالـهـا و بـه‌ جـايـي‌ رسيد كــه‌ در طــي‌ طريقت‌ يگــانــه‌ روزگار و در شوق‌ و نياز و سوز و گداز، شمع‌ زمانه‌ خود گرديد.

•       اگر خواستـه‌ بـاشيم‌ مقـام‌ عطـار را در شـاعري و بلندي مرتبـه‌ اش‌ را در عـارفـي‌ بدانيم‌ همين‌ بس‌ كــه‌ مولانا جلال‌ الدين‌ محمد بلخي‌ خود را در سخن‌ گفتن‌ غلام‌ شيخ‌ عطار مي‌ خواند.
شيخ‌ محمود شبستري كه‌ به‌ مقام‌ شامـخ‌ عطـار در عرفـان‌ و شـعر پـي‌ برده‌ بود دربـاره‌ اش‌ چنين‌ گفتـه‌ است‌ در صد قرن‌ كسي‌ مانند عطار از مادر زاده‌ نخواهد شد.
از آن‌ جايي‌ كه‌ كلام‌ وي ساده‌ و گيراست‌ و بـا عشق‌ و اشتيـاقـي‌ سوزان‌ توام‌ است‌

     مـي‌ تواند در حقـايق‌ راه‌ عشق‌ را به‌ نحوي بهتر در دلهـاي عـاشق‌ جـايگزين‌ سـازد.

•        او هفت‌ شـهر عشق‌ را پشت‌ سر گذاشت‌ وهمچون‌ درد كشيده‌ اي عشق‌ آزموده‌ رموز عشق‌ و عاشقي‌ را بيان‌ كرد.

•       عشق‌ مهمترين‌ ركن‌ طريقت‌ و مشكل‌ ترين‌ واديي‌ است‌ كه‌ سالك‌ در آن‌ گام‌ مـي‌ نـهد لذا شرح‌ آن‌ بسيـاردشوار مي‌ باشد. در حقيقت‌، عشق‌ درك‌ مي‌ شود ولي‌ وصف‌ نمـي‌ شود زيرا وصف‌ عشق‌ نـه‌ در خبر و نـه‌در نشان‌ مي‌ گنجد، و نه‌ به‌ عبارت‌ بيان‌ مي‌ گردد.

•       عطـار اين‌ پير اسرار كـه‌ گويد (ذره‌ اي درد از همـه‌عشاق‌ به‌ لفظ) عشق‌ را در معني‌ حقيقي‌ آن‌ بكار برده‌ است‌ و عشق‌ را اكسير حيات‌ و مـغز كـاينـات‌ مـي‌خواند و

     مي‌ گويد (عشق‌ دريايي‌ است‌، قعرش‌ نـاپديد)

   و مـعتقد است‌ كـه‌ عشق‌ نـه‌ نـهـايتـي‌ دارد و نـه‌بدايتي‌. علت‌ پيدايش‌ عشق‌ را عطار در وجود شعله‌ اي مي‌ داند كه‌ از روي محبوب‌ در دل‌ تـابيده‌ است‌

•       زمان‌ پيدايش‌ عشق‌ را هم‌ روز الست‌ مـي‌ داند:

(در ازل‌ پيش‌ از آفرينش‌ جسم‌،

                   جان‌ به‌ عشق‌ تو مايل‌ افتاده‌ است‌)

•       عطار در تمامي‌ مظـاهر هستـي‌ عشق‌را جــاري و ســاري مــي‌ بيند

(همــه‌ ذرات‌ عــالم‌ مست‌ عشق‌ اند)

•       و همين‌ عشق‌ را در تمــامــي‌ موجودات‌ موجب‌ تحرك‌ و حركت‌ دانستـه‌ است‌)

در سجودش‌ روز و شب‌ خورشيد و مـاه‌ - سوده‌ پيشــانــي‌ خود برخاك‌ راه‌

*    وي مـعتقد است‌ كـه‌ عـاشق‌ در راه‌ عشق‌ بـايد هر چـه‌ دارد ببـازد تـا بـه‌ كمـال‌ عشق‌ دست‌ يـابد. عطــارخطاب‌ به‌ سالكي‌ كه‌ طـي‌ طريق‌ مـي‌ كند مـي‌ گويد:

اگر در عـاشقـي‌ صـادق‌ نبـاشـي

‌                   تو جز بر خويشتن‌عاشق‌ نباشي

*    عطار مـعشوق‌ را هم‌ طـالب‌ عشق‌ مـي‌ بيند و مـعتقد است‌ كـه‌ عشق‌ كششـي‌ است‌ دو طرفـه‌ و ميلـي‌ است‌ كه‌ از هردو سو برمي‌ خيزد. در وادي عشق‌ براي توسن‌ عقل‌ جولـانگــاهــي‌ وجود ندارد. در آن‌ جــا عقل‌ همچون‌ دودي در برابر آتش‌عشق‌ است‌ پس‌ مي‌ گويد عشق‌ چون‌ آمد گريزد عقل‌ زود.زيرا در نظر عطار عقل‌ قادر نيست‌ كه‌ پي‌ بـه‌شيوه‌ سوداي عشق‌ برد

از در دل‌ چون‌ كه‌ عشق‌ آيد درون‌                  عقل‌ رخت‌ خويش‌ اندازد برون‌

*    او در جايي‌ خود را مولـاي عشق‌ مـي‌ خواند و مـي‌ گويد:

خيز اي عطـار جـان‌ ايثـار كن‌                      زانكـه‌ در عـالم‌ تويي‌ مولاي عشق‌

*    اين‌ عارف‌ و شاعر درد آشنا در جايي‌ خود را همچون‌ بلبلي‌ مي‌ خواند كه‌ نـغمـه‌ ي عشق‌ چنين‌ سر مي‌ دهد.

دلي‌ كز عشق‌ جانان‌ دردمندست‌             همو داند كه‌ قدر عشق‌ چند است‌

*    عطار شيفتـه‌ ي درد عشق‌ است‌ و بـه‌ آن‌ خدايـي‌ كـه‌ عقل‌ جملـه‌ ي عقلـا بـه‌ ذره‌ اي از آفتـاب‌ مـعرفتش‌ نمـي‌ رسد قسم‌ مـي‌ خورد:

چون‌ دلم‌ در آتش‌ عشق‌ اوفتـاد        مبتلـاي درد بــي‌ درمــان‌ شدم

*    بنابراين‌ مي‌ توان‌ با آگـاه‌ شدن‌ از عقـايد و افكار عطار

و پي‌ بردن‌ به‌ سخنان‌ وي راجع‌ به‌ تمامي‌ مراحل‌ عشق‌ اين‌

گفتـه‌ ي مولـانـا جلـال‌ الدين ‌را تصديق‌ كرد آن‌ جا كه‌ گفت‌:

هفت‌ شهر عشق‌ را عطار گشت‌

                    ما هنوز اندر خم‌ يك‌ كوچه‌ ايم‌

عشق اردیدگاه سنایی

*    حكيم "سنايي" يكي از بزرگان ديار شعر و عرفان است كه در سرايش

     قالب هاي مختلف شعري از سر آمدمان ادبيات سنتي به شمار مي رود.

*      جايگاه ويژه "سنايي" در ادبيات و عرفان ايراني به خاطر پرداختن به مضامين عرفاني در قالب شعر فارسي است.

*    شايد به جرات بتوان گفت‌‏ كه" سنايي" اولين و نخستين شاعري است كه غزليات عرفاني سروده است, تا قبل از وي در سرزمين شعر و شاعري غزل فقط مختص مضامين غنايي و عاشقانه بود و براي بسط تئوري هاي عرفاني از شيوه نثرنويسي استفاده مي شد .

•       عشق مورد نظر سنایی، عشق الهی وآسمانی است که با وجود عاشق پیوند خورده و تا ابد با او خواهد بود. از نظر وی عشق و عاشق و معشوق سه ذات جداگانه نیستند بلکه هر سه یک حقیقت اند:

•       اصل یکی بودن عشق و عاشق و معشوق ( دیوان  سنایی /ص823)

  عشق هم عاشقست و هم معشوق    عشق دو رویه نیست یکروئیست

د رجای دیگر می گوید:( همان /ص826  )

هر که عاشق شناسد ا زمعشوق          قوت عشق او بغایت نیست

Ø     ازنظر سنایی عاشق حق، عاشق عشق اوست. عاشق ناز یار است.( همان /ص867 )

عاشق ناز یار باید بود          در همه کار یارباید بود

•       البته شرط گام نهادن در وادی عشق اینست که همه چیز را فدا کنی و ازهمه چیز رهایی یابی:

جان و دین و دل فدایی عشق باد        تا مگر یک ره برآید کام عشق ( همان /916)

•       راه عشق را با عقل نمی توان پیمود:

راه عشق از روی عقل ا زبهر آن بس مشکل است 

                             کان نه راه صورت و پایست کان راه دلست  ( همان / ص814 )

•       در هر حال، عاشق و معشوق بهم نیاز دارند واین عشق ابدی است و در واقع عشق و عاشق و معشوق باهم اتحاد دارند.

عشق از دیدگاه مولانا جلال الدین بلخی

عشق و شيدايي آئين مولاناست و او به هيچ آئيني تا بدين غايت پاي بند نيست، بنا بر گفته‌ي او عشق همه چيزش را تاراج كرده است و خود باقي مانده. لذا هركس كه اندك آشنايي با اين بزرگ داشته باشد با شنيدن نام او شور وشيدايي او را تداعي خواهد كرد. مولانا هم مانند افلاطون عشق را پاسخی به زیبایی می‌داند. عاشق باید به تمام انواع زیبایی در این جهان حساس باشد. مولوی می‌گوید در مذهبِ او نگریستن به این کتاب و آن کتاب رای شناخت خدا کار بیهوده‌ای است؛ برای شناخت خداوند باید در زیبایی معشوق نگریست:

عاشقان را شد مدرّس، حسن دوست     دفتر و درس و سبق‌شان، روی اوست

عارف رومي برآنست كه عشق ، وصفي الهي است و هيچ انساني نمي تواندحقيقت آن را دريابد ، تنها با عاشق شدن مي توان طعم آن را دريافت ولي هرگز توصيف پذير نيست، به ويژه از آن جهت كه عشق(و نيز معشوق) گاهي پيدا و گاهي پنهان است.

مثال عشق، پيدايي و پنهاني

                            نديدم همچو تو پيدا نهاني

به نظر مولانا علت پيدايش جهان نيزعشق است، عشق حق به تجلي و معرفت، اگرعشق نمي بود جهاني نبود بهاي آدمي نيز به اندازه‌ي ارزش معشوق اوست، هرچه اين پربهاتر باشد آن نيز ارزشمندتر خواهد بود.مولوی عشق را “طبیب جمله علت‌های ما” می‌نامد و مهم‌تر از آن،

«عشق» را علاج خودبینی و تکبر، که در نگاه او منشأ تمام بدی‌ها هستند، می‌داند.

 او قویاً ما را به عاشق شدن ترغیب می‌کند:

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر           آبِ حيات است عشق، در دل و جانش پرير
هر كه به جز عاشقان ماهىِ بى‌آب دان                مرده و پژمرده است گر چه بود او وزير

عشق از دیدگاه حافظ

«الا یا ایها ساقی اد‌ر کاسا و ناولها   

                                    که عشق آسان نمود‌ اول ولی افتاد‌ مشکل‌ها»

زیبایی نگاه حافظ د‌ر این است که مهربان و واقع گراست. صریح و شفاف است و د‌ر باغ سبز نشان نمی‌د‌هد‌، زیرا

نمی‌خواهد‌ همه را با خود‌ ببرد‌. می‌خواهد‌ افراد‌ی گزینش شد‌ه را با خود‌ ببرد‌. چون این راه چند‌ان راه همواری نیست و آن شراب‌ها و لذت‌هایی که د‌راین میکد‌ه به آن اشارت رفته است، د‌ر پس د‌شواری‌ها و ناکامی‌های فراوان به د‌ست می‌آید‌ و هر کسی را تاب آن مقاومت‌ها نیست.

نکته پایانی

*    هر کس که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه‌ای نچشیده باشد، آن را نشناخته

  و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم، آن را نشناخته،که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند